پسرم شیرین تر از عسل من است
امروز که در آغوش تو گریه کردم .... سبک شدم . دوتایی همدیگه رو بغل کردیم . و تو برای دلداری من برام دسمال آوردی و هی با گریه میگفتی مامان گریه نکن .... اگه گریه کنی منم گریه م تموم نمیشه ها ... و همین دلداری تو برای یک عمر من کافی بود . آغوش تو با اون شونه های لاغرت برای من امن ترین تکیه گاه شدن. عشق من . اولین عشق زندگی من ! همیشه با من باش . سر حرفت بمون . توی بغلت زار زدم که : رادین .... تنهام نذاری ها . هیچ وقت تنهام نذاری ها . من فقط تو رو دارم . تو مامان و بابای منم باش. گفتی : پس بابا چی ؟ گفتی : پس من تو رو با بابا رو تنها نمیذارم . ما 4 تاییم. الهی قربونت برم . آره ! ما 4 تاییم . بغلت کردم و از اینکه خداوند بهم توان داد و لطف داشت تا بتونم همون جوری که میخوام بارت بیارم شکر کردم. نازنینکم .... تو رو سرشار از مهر پرورش میدم . پر از نیکی . همون طور که یه ایرانی باید باشه .... بهت پندار نیک آموزش میدم تا بتونی توی همه مراحل زندگیت تصمیم های درست بگیری و بیگدار به آب نزنی و تکیه گاه بشی و شونه خالی نکنی . گفتار نیک یاد میدم تا زبان به فحاشی باز نکنی و تن منو توی گور نلرزونی و ادب داشته باشی که همیشه با درایت و کلام فصیح حرفهاتو بزنی. بهت کردار نیک یاد میدم تا روزی همسر و فرزندانت منو وخدا بیامرزی بدن .....و از اینکه در کنار تو هستن همه عمر خرسند باشن. پسرم ترکت نمیکنم . هرگز ... امروز رو .... شونه های امن تو رو ... نفسهای گرم تو رو .... تا ابد فراموش نمیکنم. به خاطر تو و خواهرت .... هر آزمونی رو هر چند سخت .... ولی میگذرونم. میتونی همه عمرت بهم افتخار کنی. سال آینده سال تحصیل سواد توست .... بهت کمک میکنم تا به همه خواسته هات برسی و سربلند باشی. نفس منی رادین هنوز نتونسته با آوین کنار بیاد . هنوز هم به سردی باهاش رفتار میکنه . خیلی راحت اصلا نمیبینتش. نگاهش هم نمیکنه . گاهی ولی بهش بدو بیراه میگه . دوست نداشتم اینطوری میشد. در عوض آوین . عاششششششقشه. از کنارش که رد میشه دست و ژا میزنه و ذوق میکنه . هر چی به رادین میگم یه نگاه کوچیک بهش بکن . نمیکنه. تازه اینها همه در حالیه که خداییش منو باباش و فامیل و همه بیشتر به رادین اهمیت میدیم. ×××××××××× 10 روزه رادین دوباره میره مهد . 2 ماه به خاطر اینکه مدام مریض میشد و آوین هم مریض میکرد نفرستادیمش . اما توی همین 2 ماه هم 2 بار مریض شد . بنابراین .... دیدیم فرقی نمیکنه و دوباره فرستادیمش . ××××××××××× بزرگترین سرگرمی رادین شده بازی کامپیوتری و کارتون و نهایتا بازی با موبایل .... بابت این هم نگرانم. ××××××××× خیلی وقته نیومدم اما باز چیزی برای نوشتن ندارم . اصلا لعنت به این فیس بوک که آدم رو از کار و زندگی و وبلاگ نوشتن و خوندن میندازه رادینم خیلی حساس شده. میگه اصصصصصصصصصصصصلا آوین رو دوست ندارم. یه بار گفت چاقو بردارم و بکشمش . با مشاور حرف زدم میگه حس تنفر داره . و اینکه حسادت راحت بوجود میاد و دیر از بین میره . یه بار بهم گفت : چرا همه میان خونه مون ؟ من : منظورت چیه؟ راد : مثلا خاله ها چرا میان خونه مون ....مثل خاله سهیلا؟ گفتم : نیاد ؟ راد : حرف من این نیست که بیاد یا نیاد ( جمله رو حال کردین ) من میگم چرا زیاد میاد؟ من : خودت چی فکر میکنی؟ روشو از من بر میگردونه تا چشم تو چشم جوابمو نده : من فکر میکنم میان تا آوین رو ببینن !!! و من مثل یه مادر با کلاس تلاش میکنم جرفهای خوب وقانع کننده بهش بزنم ××××××××××××× برای اینکه راد دوباره عادت کنه سر جاش بخوابه مدتیه باباش زیر تخت راد میخوابه. تا اینکه یه شب باباش شیفتش بود ....من رختخواب رو الکی گذاشتم زیر تخت راد تا وقتی خوابش برد برگردم رو تخت خودم پیش آوین ..... راد ازم پرسید ؟ چرا تشک گذاشتی ؟ بابا که نیست ؟ من : خب من پیشت میخوابم . راد : آوین چی ؟ من : رو تخت مامان و بابا راد رفت نگاش کرد و دید آوین خیلی برای اون تخت کوچیکه . با بغض به من گفت : ولی من میدونم ! این معنیش اینه که شما وقتی من خوابم برد میری پیش آوین !!!!! و من مجبور شدم راد رو ببرم پیش خدم و توی اتاقم ×××××××××××××××××× روی تخت پیش من خوابیده چند روز قبل . منتظرم که بخوابد تا بلندش کنم ببرم سر جایش . همانطور که دوست دارد پشتش را میمالم. ناگهان سرش را بلند میکند و با بغض میگوید : مامانی جون !!! میبینم گریه کرده.... اول فکر کردم مثل همه شبهایی که پدرش سر کار هست دلتنگ او شده. میگویم چی شده مامانی؟ راد با گریه : چرا من مجبورم وقتی بزرگ شدم برم سربازی ؟ من نمیخوام برم سربازی !!! من با شاخ سه پیچی که در آورده ام: خب نرو عزیزم .... نرو !!! راد : نمیشه که . باید برم . ولی دوست ندارم برم. میخوام پیش شما بمونم. من : گریه نکن دردت به جونم . بابا اومد میگم سربازیتو بخره . خب ؟ حالا بخواب. راد : مگه سربازی خریدنیه؟ رفتنیه !!! مشکل دو تا شد نصف شبی. ××××××××× خسته - طعنه - تنها - گیتا - مشعل - اندوه - داخل - بی ربط - عطش - بزدل - ساده - فرار -تمام -لیاقت - بدون لیاقت- عطش - عطش - سربلند - شکستن- خرد - مبدا- قدیم- بیهوده- سعی - شوکه - عطش - عطش -عطش - عطش - دلخوش - سرمست- دروغ - مدام- خیابان- - مرد- نامرد- نامردی- عطش - حجامت - عطش - عطش - تنفر - تنفر- دور - بخشش - پوزش - عطش عطش - عطش - ..... چه قدر بیچاره ام .....شب یلدایم را میخواهم به فراموشی بگذرانم....اما حافظ هم مرا یاد خودم میاندازد .... با آن شاهد شعرش.... همه چی آرومه .... من خیلی خیلی خیلی خوشبختم . چون یه پسر دارم ماه .... و حالا یه دختر دارم شاه نداره . صورتی داره ماه نداره .... از خوشگلی تا نداره . به کس کسونش نمیدم . به کسی نشونش نمیدم . به راه دورش نمیدم ... خلاصه بگم:به کسی میدم که کس باشه ....
مطالب قدیمی تر »
