درباره نویسنده
پانیذ
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • پانیذ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • من
  • وب آوینم
  • راد
  • کلمات
  • یلدا
  • رادین و حالا آوین
  • ای کاش
  • بیدارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  • چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
  • هالوین و اولین مداری که رادین بست
  • دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
  • اینروزها .../ شبها چراغها را روشن میکنم تا خوابم ...
  • رمز یاد داشت همون رمز قبلیه
  • باور نمیکنم
  • اینروزها .../ شبها چراغها را روشن میکنم تا خوابم ببرد
  • یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
  • پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
  • چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
  • زخم پنهان
  • چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠
  • من .... گریه
  • توقع
  • پاندول
  • دوست من !!
  • به خواهرت نگو
  • اولین اتفاق خوب زندگی من .... مریم
  • امشب
  • تخلیه کلامی شبانه
  • زیر پای من ..... بهشت
  • بعد از سه ماه افسردگی
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
دوستان من
  • از عكس فوري به ....
  • تلخ مثل عسل
  • عروسک کوکی 2
  • گفتمت ...
  • دلگویه ها
  • آيا كدامين باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟
  • من از اینجا
  • یه شب مهتاب ...
  • پرواز تا خورشید
  • من و پارمیدا
  • بارانهای تبدار
  • آینده
  • 130NA7
  • قلم سوخته
  • دلارا بهار زندگی
  • شایگان قند و عسل
  • می می ( روزهای زندگی من و ... )
  • شبهای بی ستاره من
  • آرتا شور زندگی
  • رادین رنگی نو
  • رادین عشق مامان ندا
  • شاهدونه کوچولوی ما
  • نونوش
  • پرهام کوچولو
  • شازده ارشک
  • نی نی گل
  • شير و شكر
  • و كلاغي كه هيچ وقت به خانه اش نرسيد .
  • بگذاريم و بگذريم
  • یادنامه‌ای برای پرستوی مهاجر: آرین باقری
  • عروسك كوكي
  • آسمان
  • آرین کوچولو
  • برگ سبز
  • دختر گلم هستی
  • دغدغه های یک مادر
  • دایی بهنام ..... ( جمعمون جمعه ) ....
  • روزهای سبز
  • بهاره رهنما
  • آوای زمان
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



شیرین تر از عسل
پسرم شیرین تر از عسل من است
من
نویسنده: پانیذ - چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠

فقط

 

 

من

نظرات ()



وب آوینم
نویسنده: پانیذ - سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠

عکس آوینم اوی وبلاگشه

www.panizasal2.persianblog.ir

 

نظرات ()



راد
نویسنده: پانیذ - شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠

رادینم خیلی حساس شده. میگه اصصصصصصصصصصصصلا آوین رو دوست ندارم. یه بار گفت چاقو بردارم و بکشمش . با مشاور حرف زدم میگه حس تنفر داره . و اینکه حسادت راحت بوجود میاد و دیر از بین میره .

یه بار بهم گفت : چرا همه میان خونه مون ؟

من : منظورت چیه؟

راد : مثلا خاله ها چرا میان خونه مون ....مثل خاله سهیلا؟

گفتم : نیاد ؟

راد : حرف من این نیست که بیاد یا نیاد ( جمله رو حال کردین ) من میگم چرا زیاد میاد؟

من : خودت چی فکر میکنی؟

روشو از من بر میگردونه تا چشم تو چشم جوابمو نده : من فکر میکنم میان  تا آوین رو ببینن !!!

و من مثل یه مادر با کلاس تلاش میکنم جرفهای خوب وقانع کننده بهش بزنم

×××××××××××××

برای اینکه راد دوباره عادت کنه سر جاش بخوابه مدتیه باباش زیر تخت راد میخوابه. تا اینکه یه شب باباش شیفتش بود ....من رختخواب رو الکی گذاشتم زیر تخت راد تا وقتی خوابش برد برگردم رو تخت خودم پیش آوین ..... راد ازم پرسید ؟

چرا تشک گذاشتی ؟ بابا که نیست ؟

من : خب من پیشت میخوابم .

راد : آوین چی ؟

من : رو تخت مامان و بابا

راد رفت نگاش کرد و دید آوین خیلی برای اون تخت کوچیکه . با بغض به من گفت : ولی من میدونم ! این معنیش اینه که شما وقتی من خوابم برد میری پیش آوین !!!!!

و من مجبور شدم راد رو ببرم پیش خدم و توی اتاقم

 

××××××××××××××××××

روی تخت پیش من خوابیده چند روز قبل . منتظرم که بخوابد تا بلندش کنم ببرم سر جایش .

همانطور که دوست دارد پشتش را میمالم.

ناگهان سرش را بلند میکند و با بغض میگوید : مامانی جون !!!

میبینم گریه کرده.... اول فکر کردم مثل همه شبهایی که پدرش سر کار هست دلتنگ او شده.

میگویم چی شده مامانی؟

راد  با گریه : چرا من مجبورم وقتی بزرگ شدم برم سربازی ؟ من نمیخوام برم سربازی !!!

من با شاخ سه پیچی که در آورده ام: خب نرو عزیزم .... نرو !!!

راد : نمیشه که . باید برم . ولی دوست ندارم برم. میخوام پیش شما بمونم.

من : گریه نکن دردت به جونم . بابا اومد میگم سربازیتو بخره . خب ؟ حالا بخواب.

راد : مگه سربازی خریدنیه؟ رفتنیه !!!

مشکل دو تا شد نصف شبی.

×××××××××

نظرات ()



کلمات
نویسنده: پانیذ - جمعه ٢ دی ۱۳٩٠

خسته - طعنه - تنها - گیتا - مشعل - اندوه - داخل - بی ربط - عطش - بزدل - ساده - فرار -تمام -لیاقت - بدون لیاقت- عطش - عطش - سربلند - شکستن- خرد - مبدا- قدیم- بیهوده- سعی - شوکه - عطش - عطش -عطش - عطش - دلخوش - سرمست- دروغ - مدام- خیابان- - مرد- نامرد- نامردی- عطش - حجامت - عطش - عطش - تنفر - تنفر- دور - بخشش - پوزش - عطش عطش - عطش - .....

نظرات ()



یلدا
نویسنده: پانیذ - پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠

چه قدر بیچاره ام .....شب یلدایم را میخواهم به فراموشی بگذرانم....اما حافظ هم مرا یاد خودم میاندازد .... با آن شاهد شعرش....

نظرات ()



رادین و حالا آوین
نویسنده: پانیذ - دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠

همه چی آرومه ....

من خیلی خیلی خیلی خوشبختم .

چون یه پسر دارم ماه ....

و حالا یه دختر دارم شاه نداره . صورتی داره ماه نداره .... از خوشگلی تا نداره . به کس کسونش نمیدم . به کسی نشونش نمیدم . به راه دورش نمیدم ... خلاصه بگم:به کسی میدم که کس باشه ....

نظرات ()



ای کاش
نویسنده: پانیذ - چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



بیدارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نویسنده: پانیذ - یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠

خوابم یا بیدارم؟

کسی مرا صدا بزند.

کسی مرا از ته دل صدا بزند : آآآآآآآآآآآآززززززززاااااااااادددددددددده ه ه ه ه ه ه !!!

بیدار نمیشوم .

شاید که اصلا خواب نیستم .

یکی به من بگوید : کااااااابووووس س س س س  بود !!!!

تمام میشود .

تمام میشوم .

تمام شدم .

 

نظرات ()



چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
نویسنده: پانیذ - پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠

این اتفاق افتاده . افتاده .... این بلا به سرم آمده . برای این اتفاق گریه کردم . گریه کردم . میکنم . سکوت میکنم . تلاش میکنم  شاید فراموش کنم . سنگینیش را روی شانه هایم حس میکنم .

کمرم را شکست .

هر روز هر روز آب میشوم (از درونم ) اینجا !!!

حتی حرف هم نمیزنم . سعی میکنم نزنم .

افسردگی بارداری ام چند برابر شده ..... با این اتفاق ....

این اتفاق افتاده . میدانم . کسی به من بگوید.... پس چرا هنوز هم باورش  نمیکنم

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

نظرات ()



هالوین و اولین مداری که رادین بست
نویسنده: پانیذ - چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠

پسرم چند ماهه عشق هالوین داره . وتقریبا چند روز در میون ازمون میپرسید : کی هالوین میشه .

خلاصه هالوین اومد و باباش به قولی که بهش داده بود عمل کرد . بچه م کییییییییییییف کرد .... کدو رو که درست میکرد باباش یکریز اظهار نظر کرد و بالای سر باباش بود . وقتی روشنش کردیم ...... وای قیافه شو یادم نمیره . بعد با کدو سه تایی رفتیم بالا و روح بازی کردیم . کلی کیف کردیم . بعد هم موقع خواب به باباش گفت قصه ترسناک بگه . آخرش هم با کدوی روشن که سایه ش روی دیوار افتاده بود و وحشتناکتر شده بود خوابید .

 

 

 

 

 

 

این هم اولین مداری که رادین بست

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »