تا جايی که يادم هست برای نوشتن هميشه انگيزه می خواستم و فکر ميکردم بايد در حرفهايم هر چه بيشتر از کلمات ادبی و متکلف  و دهان پر کن استفاده کنم؛ اما حالا وقتی عاميانه و بی تکلف می نويسم؛ خودم را راضی تر احساس می کنم.

امشب بعد از نوشتن يک خاطره کوتاه ؛ فکر کردم چرا من که روزی کلمات و جملات را می خوردم ؛ حالا سالی چند بار بيشتر دست به قلم نمی شوم؟

يادم می آيد وقتی می خواستم دفتر های شعر و خاطراتم را  که بيشتر سررسيد و سالنامه بود بسوزانم....خواهرم مجبور شد برود از مادر شوهرش يک ظرف حلبی روغن ۱۰ کيلويی خالی بگيرد و نوشته های مرا داخل آن چند تا چند تا با بنزينی که از پيت بنزين قايق موتوری شوهر خواهرم گرفته بوديم بسوزانيم.

تازه اينها فقط خاطرات و شعرها وعقايدم بود نامه هايی که به ايلا و مريم و مهتاب وشيرين و مژگان مينوشتم ....شايد هر کدام کتابی شود برای خودش....!

حالا ..من ...هر سال از اقوامم سر رسيدهای متفاوت  با جلد های اعلاء هديه می گيرم؛ آنوقت همه شان آنقدر می مانند تا تاريخشان بگذرد. حالا من در قفسه کتابهايم يک طبقه از سر رسيدهای سالهای ۸۰ ـ ۸۱ ـ ۸۲ ـ ۸۳ ـ ۸۴ ـ را دارم ؛ که هنوز کلمه ای بر رويشان ننوشته ام....