می گويد :خونسرد باش٫ خودت را کنترل کن.برای چه اينقدر خودت را باخته ای؟ به خودت بيشتر برس.قدرتت را دوباره نشان بده.نشان بده که هنوز همان آزاده ای.در دلم می گويم:همان آزاده ای که خنده از لبانش نمی افتاد.می گويد : توانايی هايی که داری به ياد بياور.به ياد بياور که اين تو بودی که او را به اينجا رساندی.

می گويد: ميخواهی روح پدر و مادرمان عذاب بکشند؟مادر ته تغاری اش را به ما سپرده بود. کاری که نمی توانيم بکنيم٫جز اينکه به درددلهايت گوش کنيم.در دلم باز ميگويم:ته تغاری ۳۲ ساله.

ميگويد آرام باش و دوباره خودت را پيدا کن.ببين چه بودی و حالا چه هستی؟تو...با آن همه تحملت....چه طور به اينجا رسيدی؟

می گويم:حق با توست ....سعيم را می کنم. از فردا ...نه از امروز عوض می شوم . فردا صبح به کلاس ايروبيک می روم.بعد هم تابلوهای معرقم را برای رنگ به نقاش می دهم . از آنجا هم به کلاس معرق می روم و تا غروب بر نمی گردم.حالا هم سی دی آرش را می گذارم و آنقدر می رقصم تا بيهوش شوم. شب هم اگر باز خوابم نبردکلرديازپوکسايد ۱۰ ميلی می خورم و فراموش می کنم که چه شده؟بايد ياد بگيرم که کمی صبر داشته باشم .اصلاْبه ساعت هم نگاه نميکنم .بگذارخودش بگذرد.تو اما خودت را ناراحت نکن.

می گويد:برايت دعاميکنم.......من اماميدانم که فقط مينشيند و برايم گريه می کند.

می گويم من اصلاْروحيه ام خراب نيست.خصوصاْ خانه همسايه عروسيست.(آلاله من.......گل لاله من...)و زود خدا نگهدار می گويم و گوشی را می گذارم٫ . به خودم قول می دهم که ديگر خانواده ام را با مشکلاتم آزار ندهم....و سوژه بدی برای نوشته های خواهرزاده ام نباشم.و قول می دهم به وبلاگ نوشی سر نزنم که خودم حالا بيشتر به کمک احتياج دارم.

می نشينم و با آهنگهای شاد عروسی خانه همسايه های های گريه می کنم.(آلاله من ........گل لاله من...)