هنوز به ياد دارم که چگونه دور از چشم همه دفترت را بر می داشتی و مينوشتی.

آن روزها آنقدر کوچک بودم که ندانم حريم خصوصی يعنی چه ؟

آن روز ها حتی آنقدر فضول بودم که يواشکی بروم ودفترت را بردارم و دزدکی داستانی که می نوشتی بخوانم.(يک داستان کاملا‌ْ عاشقانه که من فکر می کردم حقيقت داشته باشد.)هر روز کشيک ميدادم تا بار ديگر در دفترت بنويسی...گاهی از حوصله ام خارج می شد.گاهی هم خودم به سراغش نمی رفتم چون اصلاْ حوصله خواندن خط بد تو را نداشتم.(اگر چه که آنروزها خيال ميکردم هر که خطش نا خواناتر باشد خوش خط تر است.)

خلاصه داستانت را بسيار تلخ تمام کردی که اصلاْ با روحيه شاد من هماهنگ نبود.

اين روزها اما هر بار از داستانت سراغ می گيرم می خندی و می گويی:شايد روی پشت بام باشد نمی دانم کجاست؟

و وقتی از تو می خواهم که باز هم بنويسی چه تلخ می گويی:نوشته ام .....زندگی ام را....شايد وقتی بميرم بخوانيش.....

بعد ..من ..به ياد می آورم که مثل آن وقتها ...هنوز هم ...پايان تلخ قصه ها را دوست ندارم.