اول عكس مامان رو كه داده بودم براش قاب بگيرن با حاشيه نارنجي خوشرنگش نگاه كردم . توي دلم بهش سلام كردم.اين سلام براي من و مامان هزار تا معني داشت.

بعد پارچه سفيد رو رو به قبله پهن كردم و اول قرآن رو روش گذاشتم . و به نماد روشنايي آيينه نقره اي رو با شمعدونيهاش.

يه جام آب با چند تا سكه توش . يه ظرف گردو كه زندگي شون مثل گردو محكم و مقاوم و مغزدار باشه .

سبزي ها رو كه از روز قبل شسته بودم و ديگه ظرفي براشون نبرده بودم ،همينطور ريختم روي سفره……

ساندويچ نون و پنير و سبزي كه با نون سنگك سفارشي درست كرده بودم و  با روبان تزئين كرده بودم رو گذاشتم  گوشه سفره. حلقه هاي برليانشون رو هم گذاشتم دو طرف قرآن.

سبد گل كوچكي كه خانوم رحيمي آورده بودهم به سفره جلوه داده بود.

جام نقل ، جام عسل……..

محقر شده بود ولي هيچي كم نداشت.

و با نشستن دا ماد خوش تيپ و عروس خوشگل در كنارش كامل شد.

                                                   *         *             *

گفت : وكيلم؟

گفتم: عروس رفته گل بچينه.

گفت: وكيلم؟

گفتم:عروس رفته با گلهايي كه چيده گلاب بگيره .

يهو يكي از وسط جمع گفت :بره خانه خدا گلاب بياره .همه گفتن انشا الله

گفت: وكيلم؟

شايد داشت به همه اونهايي كه ازش خواسته بودن با دل پاكش لحظه عقد واسه شون دعا كنه  فكر مي كرد. به صديقه كه با التماس ازش خواسته بود تا به يادش باشه .....به ياد معظم كه سالهاست در حسرت داشتن يه بچه ست.....به ......

با كمي مكث جواب داد : با اجازه بزرگتر ها بله.

و من و خواهري كل مي كشيديم.

خواهري اومد جلو و با داماد دست داد و قاب كوجك طلا رو گذاشت توي دستش و گفت: اين رو من به نيابت از پدر و مادر عروس دادم..از طرف اوناست.

و من از خوشحالي داشتم كم كم از پوستم مي زدم بيرون.

پشت ميز شام خواهري از داماد پرسيد كه چه حسي داره؟/

اونم با لهجه آمريكايي كمي دنبال كلمات گشت و گفت:انگار روي ابرها هستم.ابرهاي سفيد.گفتم: اطرافتون چي مي بينين؟

به دور و برش نگاه كرد و گفت 8 تا فرشته .

و اون لحظه نتونست هزاران هزار فرشته اي كه دور و بر اون و همسرش بال  مي زدن رو ببينه.

من اما اون فرشته ها رو تصور كردم.

موقع خدا حافظي وقتي داداش با همه وجودش تازه داماد رو بغل كرد. وسفارشش مي كرد....يه عالمه آرزوهاي خوب واسه شون داشت.

خواهري و فرزانه خانوم  و بقيه هم همينطور.من اما .....!!  همه حرفها رو اونا گفته بودن.بهشون گفتم : من حرفهامو توي وبلاگم مي نويسم. آدرس مي دم تشريف بيارين.و همه خنديدن.

حالا آرزوهاي من وسط اون همه آرزوهايي كه خواهرا و برادر ها و اقوام و.....داشتن گم شده.

آرزوهاي من .....اصلاً گفتني نيستن. اصلاً آرزو نيستن. آخه آرزوها گاهي محال مي شن..گاهي نشدني هستن.

خدايا ...من آرزو ندارم.....من از تو مي خوام.....مي خوام كه توي زندگي شون هرگز غم و كدورت نباشه و شادي و سلامت باشه. اين كه خواسته اي نيست واسه شما كه آرزوهاي نشدني رو شدني مي كني....پس وسط اين همه آرزو و خواسته ....لطفاً مال منو فراموش نكن.

خواستم اينجا بنويسم تا خواسته منو گم نكني . يا اگه يادت رفت ، يه سر بياي اينجا و بخوني.

آدرس من اينه:       www.panizasal.persianblog.ir

اگه نظر هم بدي خوشحال مي شم.