من اينک بالای يک طناب ايستاده ام که دو طرفش نمی دانم به کجای اين دنيا وصل شده اند؟

بين زمين و آسمان مانده ام و در عقب راهی را که پيموده ام وجود دارد.من اما نمی توانم پشت سرم را ببينم.می ترسم هر تکانی مرا به پايين پرت کند.

ساکن ايستاده ام.ميترسم...  .  اصلاْ نمی دانم اينجا چه می کنم؟فقط با خودم می گويم:آرام باش . به پايين نگاه نکن.

به ياد می آورم که قبلاْ ديده ام که چگونه بند باز روی طناب راه می رود. اما هميشه برای تعادل چيزی در دست می گيرند.

من اما....دستهايم خاليست.با هراس دستهای منقبض شده ام را به دو سوی بدنم باز می کنم.چشمهايم را ميبندم يک نفس عميق می کشم و آرام آرام گام بر ميدارم.يک     دو     سه   

دستهايم حالا تعادل را در من ايجاد کرده اند. کمی آرام ميشوم. به رفتن ادامه می دهم.اما هنوز جرأت نگاه کردن به پايين را ندارم. فقط يک خط بی انتها جلوی راهم می بينم.به خودم می گويم :چه قدر راحت می توانم روی طناب راه بروم.! !اصلاْ انگار اگر دستهايم نيز بسته بودند می توانستم  گام بردارم .

فکری به ذهنم می رسد.می گويم:حالا که اينقدر راحت توانستی روی طناب راه بروی ؛ شايد بتوانی به زمين هم نگاه کنی.

هنوز دستهايم باز است. جرأت نمی کنم دستهايم را تکان دهم.نگاهم را آرام آرام از روی خط صاف طناب به زمين می دوزم و ناگهان....

                            *        *        *

من بين زمين و آسمان با دستهای باز......در حال سقوط ...ديگر طنابی نيست....دستهايم را نا خود آگاه (شايد از ترس) تکان می دهم . درست مثل  يک پرنده.

به پرواز در آمده ام . مثل همان کبوتری که قديم ها روی بام خانه قديمی مان می نشست و به صدای کيشِ من پرواز می کرد.

بی آنکه بفهمم می خندم. حالا ميتوانم به پشت سرم نگاهی بياندازم.شايد پرنده ای در آسمان باشد.

من باز هم تنهايم . به خود می گويم:می توانی پرواز کنی. چقدر آرزويش را داشتی؟

با خود فکر می کنم شايد اگر مثل عقاب دستهايم را باز نگه دارم بتوانم بر فراز آسمان با لذت بيشتری پرواز کنم.با اين فکر چشمهايم را  برای لحظاتی می بندم بعد به دستهايم نگاه می کنم و ثابت نگه ميدارمشان. ناگهان......

                             *       *         *

چه اتفاقی افتاده؟ من باز سقوط می کنم و صدای افتادنم را می شنوم.

من وسط آب....دريا....اقيانوس ....نميدانم...شنا می کنم.مثل يک ماهی و دستهايم اين بار مثل باله عمل می کنند.نمی دانم بترسم يا شاد باشم؟من ماهی هستم.هيچ حبابی اما ...از دهانم خارح نمی شود.به خودم می گويم:به سطح آب برو . تو که آنقدر راحت بين زمين و آسمان بودی.حتماْ بيرون آب می توانی نفس بکشی. اصلاْ تو که ماهی نيستی...!

چشمهايم را باز می بندم. به سطح آب شنا می کنم. با دستهای بازم. بالای آب که می رسم نفسم را بيرون می دهم.

                               *        *         *

حالا که چشمهايم را باز کرده ام روی تخت خوابيده ام .  دستهايم را صليب وار باز کرده ام. محکم به دو طرفم ميخکوب شده اند.چند بار پلک ميزنم.       به آرامی دستهايم را مشت می کنم.... از روی تخت بلند می کنم می آورم جلوی صورتم.چند بار دستهايم را جلوی چشمهايم زير و رو می کنم.به هر دويشان درود می گويم.می گويم:سالهای زياديست که شما با من هستيد.متأسفم که آنطور که شايسته اش بوديد از شما استفاده نکردم. من با شما می توانستم....روی طناب راه بروم ......!در آسمان پرواز کنم......... ! در آب شنا کنم....!و.....

متأسفم چون آنطور که سزاوار بوديد از شما استفاده نکردم.

من با شما می توانستم دنيا را فتح کنم.

من با شما....

از من بگذريد

                           از من بگذريد

                                                    من با شما.....