اينجا درخت چنار ندارد مثل- شهرمان- اين جا اما دو رديف درخت صنوبر است كه از درختان صنوبر خيابان منزل خاله ام – خدا بيا مرز- بلند ترند. وقتي هر روز از ميانشان عبور مي كنم . از آنجايي كه محيط بسيار آرامي است صداي دل انگيزي دارد برخورد آنهمه برگ به يكديگر. كمترين باد يا نوازش نسيم آنچنان تكانهاي خوش منظري ايجاد مي كند كه براي من بهترين ايده است ، در انجام حركات موزون كه از علائق من است.
تصور اينكه هر كدام از برگها با حركتي متفاوت از بقيه تكان مي خورند مرا به وجد مي آورد.
دوست دارم يك بار حركت يك كدامشان را تجربه كنم.سبك باشم آنقدر كه با حركت باد تكان بخورم و روزي آرام آرام به زمين بيافتم.
اين هم شايد تجربه شيريني باشد شايد فاصله افتادن از نوك درخت تا زمين عمري باشد براي خودش. تاب مي خوري.....پيچ مي خوري ....اين طرف و آن طرف مي روي، و عا قبت  اگر خشك خشك باشي حتماٌ ترك مي خوري.
از پنجره اتاقم يكي از درختان را مي بينم . لانه اي لا به لاي برگهايش هست.لانه كلاغ نيست .
مي دانم كه زاغ است. چون هر صبح كنار باغچه دفتر 2 زاغ سياه را مي بينم كه آنجا دنبال غذا مي گردند.
لانه اشان را به زحمت مي توان ديد چون بسيار خوب توانستند پنهانش كنند.
عجيب است در اين فصل برگ ريز ، برگها خيلي زرد نشده اند. اما حتماٌ درختان چنار شهر من زرد زردند و شايد بايد كم كم عرياني زمستان را نيز تجربه كنند.
چه قدر دلم براي رديف چنارهاي خيابان سردار جنگل ، واقع در زادگاهم تنگ شده؟!!!!