صدای خاطره را با اذان ظهر_در این غربت سخت دلگیر _  می شنوم ، که از بلند گوی مســـجدهای  محله مان به گوش می رسید . انگار برای خواندن مردم به نماز با یکدیگر مسابقه می  گذاشتند . از این سه مســــجد تنها می توانستیم گلدسته های یکیشان را ببینیم؛ آن هم از روی سفالهای خاته هایی که قدشان در محله کوتاه تر از خانه ما بود.
چه قدر دلم خانه با سقف سفالی می خواهد.
وقتی که از سقف اتاق آب باران چکه چکه می ریخت و ماشروع می کردیم بـــــه گذاشتن ظرف..........و......... .در این بین برق می رفت و زیر نور چراغ گرد سوز و صدای بر خورد قطرات باران با دیگهای رویی مادر ...چک ..چک...چک ...چه لذتی می بردیم.

از سقف سفالی خانه ......به شب بارانی و تاریک رسیدم . اما حالا دلم می خواهد تنها از سفال و لحظات اذان و گلدسته های مســــجد و.....مادر ...و.... اینها بگویم.
وقتی که  مادر ، در اتاق خیاطی بود مثل همیشه؛  و خواهرم ملزم به پختن غذا ..... تا من قبل از رفتن  به مدرسه .....همیشه نهار خورده باشم و به قول مادر ، هله هوله نخورم.

صدای اذان که به گوش می رسید ، من باید به تنهایی نهار می خوردم .  و در حین خوردن ، روی ایوان  خانه ؛ میان صدای اذان ...که از سه سمت خاته به گوش می رسید ، به پرسشهای علوم و فارسی که خواهرم از من می پرسید جواب میدادم .

امروز اتدازه خدا از آن روز می گذرد . و بغض خداساله ای در گلویم دارم و اشک خداگونه ای در چشمانم حلقه بسته ....
دیگر نه خانه ای هست از مادر و نه مادری که به فکر غذای فرزندانش باشد ......و نه صدای اذان و سقف سفـــــالی خانه ها.......
حالا دیگر از پرسش علوم و فارسی خبری نیست ...
.به جایش آنقدر دلهره و اضطراب و تنهایی دارم که تا آخر عمرم برایم کافیست.آنقدر همه چیز برایم ملال آور است که به ندرت یاد آن روزهای خوب بیافتم .......حالاخاطرات من در همان صدای صوت موذن محله( چهار پادشاه)  , جا مانده .....و من بی ثمر میان این روزهای  بد  سر در گم همیشه راکدم دنبال  خاطرات کودکیم می گردم ؛ تا شاید فراموش نکنم که روزی پدری داشتم .....و مادری که برایم همه آن چبزی بود  که از زندگی می خواستم . و تا بود همیشه ترس از دست دادنش .....عذاب روز مرگ پدر را برایم تداعی  می کرد.

حالا صدای آخرین نفسهای مادر ......صدای امن یجیب  مضطر اذا دعاه  و یکشف السو گفتنش .......صدای شعرهای محلی که با لهجه زیبایش می خواند و ما روی نوار ضبط می کردیم......صدای آخرین کلمه ای که به زبان آورد و خواهرم را صدا کرد تا همیشه بدانیم که چه قدر نگرانش بوده  .
صدای بی بی خانوم .....بی بی خانوم گفتن خواهر بزرگترم.......
صدای بوق آمبولانس .....صدای جیغ من .....صدای پچ پچ دیگران که می گفتند :
  چرا آزاده گریه نمی کند . صدای ترکیدن ناگهانی بغض هفت روزه من در شب اولی که در بستر مرگ او خوابیدم.

و خیلی خاطرات دیگر  و صداهای دیگر همه و همه در صدای اذان که اینبار از مسجدی نا آشنا به گوش می رسد، مثل خودم گم شده اند.

سالگرد روز مرگش است .

و شاید نگرانی برای کسی که آخرین نگرانیش بود ، به پایان رسیده باشد. اما اینبار می دانم ..روحش برای آرامش روح من امن یجیب  مضطر اذا دعاه  و یکشف السو می خواند.