درود....اين شعر از دوست و همکلاسيم ( حميده شير دل) هست.....اون يکی از معدود شاعران جوانی هست که ذهن خلاقش منو به حسادت وا ميداره که چرا اين کلمات و جمله ها به ذهن من نرسيد.....

شما ها حسودی نکنين؟

 

از روزنامه های عصر گرفته

تا پک زدن به گوشه سيگار

حتی به خنده های اين قرن هم عادت نکرده ام .

و شکل سايه ای شده ام

که هر روز سه سانتی متر بلند تر از قد زمين ايستاده

و دارد به جای انگشت سبابه اش فکر می کند

که می خواهد از شناسنامه اش پرت شود .

              *‌‌‌                   *                   *

امروز هم از آسمان برف

از نگاه تو درد

و از راديو قطره قطره نفت

- چند سنت گرانتر از بشکه های ديروز ـ باريد

و شکل غروب مرا

به سردی برگهای مرده داد

تا صبح بعد

دوباره به دستهای تاول زده

به سرفه های خونی

به پشتهای خميده در معادن زغال سنگ

                      فکر کنم.

و بترسم  از گريه های تو بر شانه هايم

و بترسم از لختی شبی که از پيراهنش در آمده بود .

..... نگاه کن من در دموکراسی چشمان تو گير کرده ام

نگذار مرا به قيمت نفت بفروشند.