نمي دانم چرا اين روز ها دوباره نوشتنم نمي آيد.
در مغزم هيچ لفظ تازه اي پيدا نمي شود. كلمه اي ، متني ، مثل نوشته هاي ليلي و سميرا .....كه حسادت مرا بر مي انگيزد كه چرا اين من نبودم كه چنين الفاظ دلربايي به ذهن كهنه ام خطور كند.
ذهن كهنه ام آري .....در  روزها پايان 32 سالگي ام .....حس كهنگي در مغزم رسوب كرده.
و من در تمام عمرم تنها سوهاني كه به ياد دارم براي زدودن زنگ زدگي آن ،  نوشتن متنهايي بود كه از خواندنشان لذت مي بردم .
همه قفسه هاي خانه را گشتم اين روز ها از ميان آن همه شعر ها و نامه ها و دكلمه هاي دوران نوجواني ام .....هيچ كدام را پيدا نكردم .....نمي دانم...... شايد هنگام اسباب كشي داده باشم حسين آنها را در انباري زير پيلوت گذاشته باشد.
شايد حس كهنگي مغزم اصلاً بي جهت باشد. شايد من هم مثل خانم هاي گنده خانه دار و فهميده شده باشم . كه به جز خانه داري كار هم ميكنند. مثل خواهربزرگم كه هميشه خدا كار داشت . مثل مادرم كه فرصت نداشت  حتي كمي به خودش برسد .....آخ مادر ........مادر ......چرا هميشه همه نوشته هايم ، همه متنهايي كه وقت دلتنگي مينويسم ، يك جوري به تو ختم مي شود؟ ! ......چرا ......درست وقتي نام تو را مي نويسم بغض دلتنگي ام مي تركد ؟ !
اين بار نمي خواستم متن دلگيري بنويسم . تا خوانندگان وبلاگم خيال كنند اسم شيرين تر از عسل فقط يك اسم بود و هميشه با تلخي از همه پذيرايي كرده ام .
اصلا، نميدانم چرا وقتي تابستان سال 1383 هستي به خانه امان آمد و خواست استفاده از مديريت كاربر را به من ياد بدهد هنگام نوشتن اسم مستعار و آدرس و اينهاد كلمه پانيذ به ذهن كهنه ام شيريني بخشيد . و نام وبلاگم شد معني كلمه پانيذ .....آن روز ها تصميم گرفته بوديم بچه اي داشته باشيم و مي خواستم متن وبلاگم را فقط براي او بنويسم ....نه كه آن بچه دختر باشد و نامش پانيذ......نه......همه چيز ناگهاني بود......
من اما از  تصميمم براي بچه دارشدن منصرف شدم ......ولي نامم براي همه پانيذ و اينجا شيرين تر از عسل باقي ماند.
شايد اگر تحولي در زندگي ام ايجاد شود و از اين روزمره گي در آيم ....... شايد اگر بخواهم روزي كودكي به دنيا بياورم و فقط براي او بنويسم ، ديگر نوشته هايم آنقدر دلگير نشوند  كه باز هم به غم از دست دادن پدر و مادرم ختم شوند. اگر كمي  از اين يكنواختي درآيم شايد ديگر به ليلی  و سميرا براي متن هايشان حسادت نكنم.
كسي چه ميداند؟ بهتر است فعلاً با اين ذهن كهنه .......در آستانه 33سالگي ام ....متني از خودم اينجا ننويسم .....تا حوصله همه را سر ببرم .
به همين دفتر اشعار دوران نوجواني ام كه از اشعار شاعران مورد علاقه ام تهيه كرده بودم و  چند روزي است پيدايش كرده ام بسنده مي  كنم.
بگذاريد دهم خرداد ديگري هم بيايد و برود .......ببينم در آغاز 33 سالگي ام مي توانم كهنگي را كنار بگذارم و براي شما بشوم شيرين تر از عسل؟