فردا ......صبح .....برای آخرين بار از کنار رديف درختان صنوبر می گذرم.....و وداعی دلگير  خواهم داشت با درختان صنوبر ی که ۷ ماه تمام هر روز از کنارشان گذشتم و با تک تک زاغهايی که رويشان لانه ساخته بودند آشنا بودم......فردا درختانی که مرا به فضای دور خانه خاله ام در بندر فرحناز می برد قطع خواهند نمود.....

فردا زاغها بر فراز دفتر کارخانه به پرواز در می آيند .....

شايد در لانه هايشان تخم و يا جوجه ای باشد.....

زاغها از فردا .......کجا .......لانه .....بسازند.......

ای کاش فردا مريض می شدم و صدای توامان شيون تنه های درختهای صنوبر و زاغهايشان را نمی شنيدم.....افسوس.....ديگر چه چيزی می تواند ذوق نوشتن مرا بر انگيزد......