همه كساني كه با او در ارتباط هستند را به هر نحوي حمايت مي كند.....اصلاً پشتيباني كردن در ذاتش است .
تقصيري هم ندارد....وقتي خيلي جوان بود مجبور بود به جاي همه فكر كند. مجبور بود همه اختلافات را حل كند و همه پيوند ها را نيز محكم......
هميشه وقتي مي خواهد تصميمي بگيرد همه تسليم مي شويم و گاهي از اينكه نتوانستيم خودمان در اين تصميم گيري نقش داشته باشيم در مقابلش جبهه مي گيريم.....اما پس از گذشت زمان......مي فهميم كه چه خوب شد كه او را داريم تا برايمان همه چيز را با معياري منطقي بسنجد.
چه قدر از او چيز ياد گرفته ايم ......آنقدر كه حسابش از دستمان خارج شده. نمي دانم مي داند كه چه نقش بر جسته اي در زندگي تك تك مان داشته ؟ نمي دانم مي داند پس از مرگ پدرم  براي او جانشيني فوق العاده بوده؟
شايد وقتي خواهرم را از پدر در بستر مرگ خواستگاري مي كرد ، نمي دانست چه مسئوليت سنگيني را بايد به دوش بكشد. اگر چه كه هنوز مادر بود تا رتق و فتقمان كند. اما حضور او در تصميم گيري هاي بزرگ  خانوادگي بخش مهمي از زندگيما ن شده بود .
 
شايد پدر مي دانست در واپسين لحظات مي تواند به اين مرد جوان اميد داشته باشد  ،  مي دانست كه چه افتخار بزرگي نصيبمان مي شود. مي دانست كه مثل پسرش باعث سربلندي  خانواده اش خواهد شد.....

چه قدر چيز از او ياد گرفتيم. كه مهم ترينش براي من اين بود كه مثل كودكي هايم نباشم. مثل آن روزها  كه هر روز پهلوی درخت چنار كنار خيابان سردار جنگل لاهيجان مي ايستادم و اندازه قدم را روي تنه  بيچاره اش خط مي كشيدم و خيال مي كردم فردا شايد قدري بزرگ تر شوم. صبر شايد بهترين چيزي بود كه از او آموختم .......

كهنه داماد هميشگي ام .......چگونه ميلادت را تبريك بگويم كه مثل سالهاي قبل  تكرار مكررات نباشد؟
براي ما هميشگي باش .....جاويد و سربلند. ......بگذار حالا قدم را با تنه ستبر تو پس از اين همه سال بسنجم .

آنقدر حرف دارم که می توانم با آنها همه آرشيو وبلاگ شيرين تر از عسلم را پر کنم ....
 اما فقط بگذاريد يك بار شما را به نام كوچكتان صدا كنم ...:
امير جان تولدت مبارك .....