خواب می بینم خانه حیاط داری را ، که تا کنون ندیده ام ، مثل خانه های دل باز قدیمی . که روی ایوانش نشسته ام با پدرت .
می دوی از دم درب خانه ، و با ترس و هیجان خودت را می اندازی در آغوشم . من شوکه از این که چه دیده ای که اینقدر تو را ترسانده ، عزیز دلم .....
حدود 5 – 6  سال داری . پاهایت را قلاب  کرده ای دور کمرم و دستت را دور سینه ام حلقه کرده ای . موهایت صاف و سیاه و تا روی گردنت هست . با لباس پسرانه ای که پوشیده ای تشخیص دختر یا پسر بودنت دشوار است . اما موهایت کمی بلند تر از حد پسرانه است .
در حالی که من و پدرت نگرانیم از آنچه که تو را ترسانده ، ناگهان به ذهنم خطور می کند تا صورتت را ببینم . هر چه کردم  تا سرت را که محکم به سینه ام چسبانده بودی از بدنم جدا کنم نتوانستم .
عزیز دلم ......آرزوی دیدن روی تو خوابهایم را پریشان کرده . انتظار برایم سخت شده . باز هم به خوابم بیا . ....بگذار روی ماهت را قبل از تولدت ، تصور کنم .

نور دیدگانم .....

مادر منتظر تو : من