سلام عزیزم . حالت خوبه؟ همه چیز مرتبه؟ میدونی که مامان مریضه و بد جوری سرما خورده . به خدا تقصیر من نیست . من حسابی مراقب شما  هستم . اما این ویروس لعنتی ...

تو می دونی ویروس چیه؟ چه جوری بگم که حالیت بشه؟ اصلا ولش کن شاید حالا حوصله نداشته باشی و مثل مامان  کسل باشی .

سه ماهه اول آبستنی من دو هفته ست که تموم شده . و تو حالا دست و پا و گوش و چشم و حتی ناخن هم داری. با وجود این شعف ، نمی دونم چرا گاهی دلم میگیره . توی این هفته دو بار اشک مامان رو دیدی. خیلی کم گریه کردم  فقط واسه این که تو رو ناراحت نکنم. آخه توی کتاب خوندم که حالا می تونی به ابروهات شکل اخم کردن رو بدی. عزیز من ... . روی تو که تاثیر نذاشت نه؟

 

خوبه . این روزها خیلی فکرهای بد می کنم. یه جورهایی دلم گرفته . دلم تنگه . نمی دونم حتی چی میخوام . اون شبی که بارون می بارید یادته؟

من و تو تنها بودیم و من برای اولین بار توی عمرم از تنهایی ترسیدم؟من که از ۱۷ سالگی تنهایی رو تجربه کردم تا حالا ....

به بابا نگفتم . نمیخواستم نگران بشه. همین که تو باهام بودی دلگرم بودم . اما ترسش یادمه . چه قدر دو تایی گریه کردیم . عزیزم تو اصلا می دونستی این اولین گریه دلتنگی برای چیه؟

به این فکر می کردم همیشه چون ته تغاری خونه بودم باید واسه بار داری و زایمان و حتی هر گونه تنهایی خواهر ها و زن داداشهام من توی هر سنی که بودم  می رفتم پیششون تا توی غربت دلتنگ نباشن . اما حالا این من .....اینجا توی این غربت .......تنها .....با شغل شیفتی و دانشگاه پدرت و تحمل تنهایی ......بغض داشتم.

حالا که من احتیاج دارم یه هفته ای برم جایی یا کسی بیاد پیشم .....هیچ مجردی توی خواهر ها نمونده . و من باید حالا خودم تنهاییمو پر کنم.

مژگان می گه پس من چی که توی یه کشور غریب  هستم ؟

خوب اگه من هم کشور غریب بودم حرفی نبود. اما این جا .....

 

تنها به دنیا اومدن توهه که بهم دلگرمی می ده . فکر در آغوش گرفتن تو آرومم می کنه.

می دونم بابا هم نگران من و توهه ، دلم براش می سوزه .اصلا دلم برای همه مردها می سوزه.برای این که این حس خوب مادر شدن رو هرگز تجربه نمی کنن و هرگز نمی تونن یه موجود رو در بطنشون پرورش بدن .

بچه که بودم از این که یه دختر هستم همیشه ناراحت بودم ......اما توی این سه ماه به خاطر وجود تو در من ......... حاضر نیستم یه لحظه هم مرد باشم .

کوچولوی من امشب هم تنهاییم و گریه هامونو دم در موقع خداحافظی با بابا کردیم .

 خوب چی کار کنم ، از لای در داشت میرفت دید.........تا حالا چند بار اس ام اس داد.....اما من نگفتم چم شده.  نگفتم از این که تنها باشم ، حوصله ام سر می ره . حتی حال درس خوندن هم ندارم.

به نظر تو این طبیعیه؟ که من بی حوصله شدم؟ آره من هم همینطور فکر می کنم.

مامان داره بزرگترین تحول زندگیش رو با صبر و شکیبایی تجربه می کنه........ حق هم داره حوصله هیچ چیزی جز اولین ف ر ز ن د ش رو نداشته باشه.

فردا می رم دکتر . شاید دارو بده و من از این هذیان سرما خوردگی بیرون بیام .

بدرود عزیزم .....بهروز باشی.