هجده

هجده سال گذشته است از زمانی که من هجده ساله بودم.

هجده سال پیش بود که در چنین روزی ، همه هجده سالگی من تمام شد .

و من که هنوز کمتر از هجده سال از یتیم شدنم میگذشت ، دوباره و برای ابد یتیم شدم .

هجده سال پیش بود . درست در همین لحظه ، من ناباورانه روح مادرم را در اطرافم حس میکردم.

درست در چنین روزی ( و در یک غروب پنج شنبه ) من دوان دوان ، با چادر نماز سفید گل گلی ( آن موقع ها که هنوز نماز میخواندم ) خودم را به نزدیکترین آژانس محله رساندم ( که البته خیلی هم نزدیک نبود ) و وقتی با خودروی آژانس برگشتم ماشین اوژانس بیمارستان از من زودتر رسیده بود و فک من قفل شده بود و چانه ام کبود شده بود و قادر به حرف زدن نبودم برای دقایقی .

و مادرم .... که بدنش سرد سرد بود رو به قبله و بی رمق .... خواهرانم گریان و بی بی خانوم گویان .... برادرم سرخ سرخ از گریه های پنهانی ....

برانکاد اوژانس و دیسک کمر راننده و کمک راننده  ( که انگار امری عادی شده  اینروزها )

و مادر رفت . آژیرکشان ... و زخمی در گوشم ایجاد شد که التیام ندارد .

رفت ...

رفت تا برای همیشه حسرت یکبار دیگر مامان گفتن را با خودم به گور ببرم .

رفت تا تنهایی روزهای سخت زندگی را به تنهایی تجربه کنم.

رفت  بدون اینکه یادگاری برایمان گذاشته باشد از آنهمه  چیز که میدانست .

رفت تا یادم باشد در این دنیا قدر دان باشم و همیشه محبتم را و عشقم را نثار هر که دوست دارم بکنم و قهر نباشم و ساده باشم مثل بی بی خانوم .

رفت تا من بمانم با آنهمه شباهت که به او دارم . تا حدی که چهره ام هر کسی را که فقط یکبار دیده بودش  ... بی درنگ به حرف می آورد : خدا بیامرزد ! چه قدر شبیه مادرت هستی !!

 

هجده سال گذشت و من مفهوم جمله خاک مرده  سرد است را فهمیدم.

هجده سال گذشت و من امروز در هجدهمین سالگرد فوتش میپندارم ، هجده سال دیگر ، آیا هستم که بیایم و بنویسم : دو تا هجده سال از هجده سالگی من گذشته ، و من با اطمینان اعلام میکنم ، خاک مرده سرد سرد سرد است . ؟

ای کاش بودی و فرزندم را که هفدهمین نوه توست میدیدی ؟ و او را روی زانوانت مینشاندی و قصه دختر گیسو بلند را با آب و تاب برایش میگفتی .

ای کاش بودی و هجده و نوزدهمین نوه ات را که دو قلو هستند میدیدی .

ای کاش بودی و سرفرازی  سایر نوه هایت را میدیدی.

ای کاش لا اقل طوری ترکمان میکردی که من  هجده سال دیگر می آمدم و اینجا مینوشتم که : هجده سال از سی و شش سالگی من که از میانمان رفتی ، گذشته .

ای کاش بودی و حسرت مامان گفتن را به دلم نمیگذاشتی . ای کاش بودی و من مثل آنشب که بر بالینت تا صبح بیدار ماندم و امن یجیب و مضطر اذا دعا و یکشف السو گفتنت را شنیدم  تا همه شبهای عمرم بیدار میماندم برایت .

ای کاش ... امروز سیاه نمیرسید . و من و همه فرزندانت میتوانستیم بیشتر و بیشتر از تو بیاموزیم .

هجدهمین سالگرد رفتنت ، اندوهی در من بوجود می آورد ، که حس عجیب قفل شدن فک و کبودی چانه ام را دوباره احساس میکنم .

لعنت بر ساعت 5 غروب 5شنبه روز 8 اسفند 1370 ... در هجده سال پیش ... که هجده ساله بودم.

/ 29 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شایلی

پانیذ جان امروز خبر فوت مامان پروین رو شنیدم 9 اسفند همین امسال و بعد از اون اومدم اینجا و این مطلب فوق العاده ات رو خوندم.. خدایا به بزرگی ات قسم که سایه هیچ پدر و مادری رو از سر فرزندانشون کم نکن... خدا مادر مهربونت رو قرین رحمت کنه... الهی آمین

علیرضا .ع

خدارحمتش کنه.

افشین

[گل] دوستان آریایی من : روشن کردن و پریدن از آتش برای ما نوعی میراث به جا مانده از گذشتگانمان و این شب تقدسی بزرگ و بجا ماندنی دارد . با آوردن مواد منفجره و صدا دار این شب زیبا را نا امن و شلوغ نکنیم [گل]

افشین

[متفکر] [متفکر] [متفکر] [تایید] [دست][دست][دست] [خداحافظ]

شایگان و مامان مریم

سلام پانیذ عزیز .روح مادرت شاد باشد عزیزم

مجتبی

سلام خیلی سخت و غم انگیزه[گریه][گریه][گریه]

مجتبی

به روزم همیشه بهروز و به روز باشید بدرود

نگین

[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]...

آبی

اشکمو در اوردی