موهایم ...

موهایم را کوتاه کرده ام . آخرین باری که خودم را با موهای کوتاه دیده ام ... عکسی است از یک سالگی ام در باغ ملی شهرمان .... با موهای تراشیده از ته به رسم مادران قدیم .

بعد ها همیشه موهایم بلند بود .... سالهای خوب  زندگی ام همیشه به داشتن موهایم میبالیدم.

بلند ترین حد موهایم را در عکسی دیگر در یک آتلیه انداختم که انتهای موهایم حتی در تصویر دیده نمیشوند .... به رسم دخترهای قدیم ... آنقدر موهایم بلند بود که شبها نمیدانستم موهایم را بالای بالش بگذارم یا زیر سرم .

یادم است .... دهه هفتاد.... دوران دبیرستانم ک م ی ت ه  جلویم را گرفت چون سر گیسم از زیر مقنعه بیرون زده بود .

آخ قشقرقی به پا کردم با آن زبان میر پنجم  که مردک چشم آبی ب س ی ج ی هر بار مرا میدید بعد از آن زیر زیرکی میخندید و میرفت .

مردک یک کاره به من گفته بود : اگه نمیتونی موهاتو کنترل کنی کوتاهش کن .

در جواب شنیده بود : حاج آقا مگه نشنیدی این حدیث رو از فاطمه س که موهای بلند زنان در شب قبر بالشی میشود برایش تا آرام لم دهد .

دهان حاج آقا باز مانده بود فکر کنم.

موهای نازنینم را یکماه بعد از ازدواج به زور و شرط و شروط و اجازه از همسرم کوتاه کردم . تا مدتها دو سوم موهای چیده شده ام را نگه داشت تا خودم چند وقت پیش انداختمشان دور .

القصه همه اینها را گفتم تا بگویم .... دیروز رفته ام موهایم را کوتاه کوتاه کرده ام . دیگر هیچ شباهتی به دختر موبلند آن روزها ندارم هیچ .... تنها تفاوتم با یک سالگی ام این است که از ته نتراشیده ام موهایم را .

دیشب وقتی میخوابیدم .... بی هوا دستم میرفت زیر سرم .... تا پشته ای از موهایم را جا به جا کنم ....

دستم که به فضای خالی گردنم بر خورد کرد .... حس عجیبی داشتم .

هرگز نشده بود لختی پشت گردنم را ببینم.

بلند شدم .... و از دیدن گردنم ... فهمیدم ....  حالا باید عادت کنم به فضای خالی پشت سرم .

مثل همه چیزهایی که در طول زندگی ام عادت کردم . به بودنشان .... و نبودنشان .

موهایم را کوتاه کوتاه کرده ام .

و اصلا غصه از دست دادنشان را نمیخوررم ...

 

/ 17 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیرین

سلام.دلم برای نوشته هات تنگ شده بود.خوشحالم به روز کردی.موهات هم مبارکه.خیلی بهت میاد.شبیه دختر بچه ها شدی.یکم بزرگتر از یک سال[چشمک]

نوید

سلام من هنوز یه کم از مهتاب دلخورم برا موهاش قدیمی هستیم دیگه ولی این عادت کردن ها خدا کنه کار دستمون نده یا...

گفتمت ....

سلام اولش تبریک به خاطر این شجاعت. دوم نمی دونم چرا این شهر از شاطرعباس قمی ، بدون ربط شاید ، امده به ذهنم: روزماه رمضان زلف میافشان که فقیه بخورد روزه خودرا به گمانش که شب است شاید به خاطر نزدیکی ماه رمضانه یا قدرت بی شک فقیه یا زلف پرپشت و سیاه و ازدست رفته شما یا .......... نمی دونم ، همینجوری آمد دیگه شادزی

گفتمت ....

سلام اولش تبریک به خاطر این شجاعت. دوم نمی دونم چرا این شعر از شاطرعباس قمی ، بدون ربط شاید ، امده به ذهنم: روزماه رمضان زلف میافشان که فقیه بخورد روزه خودرا به گمانش که شب است شاید به خاطر نزدیکی ماه رمضانه یا قدرت بی شک فقیه یا زلف پرپشت و سیاه و ازدست رفته شما یا .......... نمی دونم ، همینجوری آمد دیگه شادزی

مجتبی

سلام مبارکه....اتفاقا چقدر بهتون میاد [نیشخند][چشمک] همیشه بهروز و به روز باشید. بدرود

حمیدرضا سلیمانی

درود از "هیجده" به این طرف اینجا را نخوانده بودم، آمدم و مثل یک فنجان شیر داغ همه‌ی نوشته‌هات را سر کشیدم؛ هنگام که رادین روی زانو‌هات نشسته بود و به گل‌های توی پنجره می‌خندید. سلام مهربان مادر؛ آزاده که مهربانی‌ات در این شرجی تابستان بر بال نسیم شمال خطوط کلمات را در نوردیده تا کارون پیش می‌آید. که مهربانی‌ات عنایتی است که قرار در جان بی‌قرارمان می‌اندازد.

احقر

هیچ فکر نمی کردم به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد قلبم شتابان می زند شمازش معکوس برای انفجار در سینه ام و من تنهایی خود را در آغوش می کشم و.... دوست گلم دوباره آپم و چشم به راه

مهتاب

سلام..قصه ی موهای منم تقریبا شبیه به سرگذشت موهای شماست با این تفاوت که من یک شاکی خصوصی دارم که بعد از گذشتن این همه سال هیچ جور کوتاه نمیاد.... مبارک باشه...چقدر دوست دارم ببینم چه جوری شدید...