حباب من ....

بچرخ عزیزم ......دست و پاهای کوچکت را تکان بده . بگذار حس کنم که اینجا هستی در کنار قلب من . بگذار لحظه های گرم با تو بودن را بیشتر لمس کنم. دوست دارم لذت تکانهای بی امان تو که نوید زندگی و امید برای من است را تا ابد به خاطر بسپارم .

این روزها انتظار کشیدن نیز برای تو برایم شیرین تر از عسل شده . فکر می کنم اگر آن روزها که با پدرت قرار می گذاشتم جایی و او 5 دقیقه دیر می آمد چه بلایی به سرش می آوردم . اما شیرینی بلایی که تو می خواهی به سر من بیاوری انتظار را برایم آسان می کند .

وقتی با تو بلندبلند  حرف می زنم ، گاهی خجالت می کشم . فکر می کنم اگر کسی بداند که ما چه حرفهایی برای هم می زنیم فکر می کند من دیوانه شده ام . کسی صدای تو را نمی شنود عزیزم .  توبرایم حرف بزن . مثل دیروز که به من می گفتی برایم همه چیز می شوی . بگو باز هم شیرین زبانم ، مثل دیروز که می گفتی جای خالی پدر و مادرم را با آمدنت برایم پر می کنی . بگو ......مثل دیروز که گفتی مرا و فقط مرا دوست داری . بگو .....مثل این روزها که جواب درد دلهای مرا با گفتن : (  وقتی بیایم با دستهایم اشکهایت را پاک می کنم ) بده.

تصور دستهای تو روی گونه هایم بیشتر اشک مرا در می آورد .

پسرم .....باز هم برایم از این بگو که می خواهی مثل یک مرد پشتیبانم باشی در زندگی . و مثل یک دختر به درد دلهایم گوش کنی.

برایم مثل دیروز حرف بزن . نمی خواهم حس کنم که تنهایم . وجود تو آرامش بخش ترین لحظات زندگی را برای من به ارمغان می آورد که تا کنون تجربه اش نکرده ام . بگو که می خواهی همه چیزم شوی.

این روزها و روزهای بعد را تنها برای لذت وجود توست که تحمل می کنم. نمی دانی چه نیازی از تو در خودم حس می کنم .

این روزها درد های بسیاری را با یاد لحظه دیدار تو تحمل می کنم . دستهایم حتی توان شانه زدن به موهایم را ندارند . شبها به حدی سخت می خوابم که کلافه می شوم و دقایقی روی تخت می نشینم و به تو فکر می کنم. انگشتانم حتی قدرت نوشتن دو خط را هم ندارند . آن وقت وقتی برای تو می نویسم ، همین انگشتها فراموش می کنند که تا لحظاتی قبل تاب مرا بریده بودند .

این روز ها حتی به مهتاب و نوشا و لیلا و بقیه هم حسادت می کنم . ودلم برای هفته های اول بار داری ام تنگ می شود و همیشه به مهتاب می گویم ازاین لحظه ها خوب لذت ببرد تا چند ماه بعددلش مثل من تنگ نشود برای آن لحظه ها که اندازه تو را در وجودم تصور می کردم .

حالا که برای تو می نویسم ....اینجا ......در درون من حرکت می کنی .....مثل یک حباب .....حبابی که وقتی کوچک بودیم با خاله هایت با کف و صابون و فوت کردن در حلقه انگشتان می ساختیم ....

حباب کوچک من .......بیا باز هم دعا کنیم تا خداوند هیچ زنی را از لذت این لحظات محروم نکند .....

 

/ 25 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نيلوفر

اييييييييييی!به پسرتون بگيد زود زود دنيا بياد!ما نی نی ببينيم!

يک نقطه

. . . یک نقطه به روز گردید . . . یا حق

سيما

اوا تو نمی خوای کامنت منو بذاری ؟؟؟؟ دوست به اين خوبی حيف نيستم آخه ؟

سيما

سلااااااااام سلام به خودت و پسر گلت چطور متوری ؟ من نبودم توام سراغی نگرفتی بی وفاااا حال نينی چطوره ؟ خوبه ؟ ديگه چه خبرا توام داری امتحان ميدی ؟ چطور بود خوب دادی ايشالا ؟ ديگه چه خبرا ؟ يه خبر ی بده دلم تنگ شده برای خودت و نينيت . راستی اين نينی گفتی کی به دنيا می آد؟

کوثر

سلام پانيذ عزيز!! نوشته تون خيلی خيلی قشنگ بود... ممنون می شم به منم سری بزنيد...

عاطفه

سلام دوست خوب..شاد باشی که اين نعمتی است که پروردگار بر تو ارزانی داشته است... بالاخره آپديت کردم...منتظرم!

قاتل مهربان

از من همين قدر بر مياد که بگم واقعا زيبا بود خيلی زيبا من تحت تاثير قرار گرفتم يک مادر اسم خيلی زيبايی را برای فرزندتان انتخاب کرديد واقعا بايد شما و خانواده ای که شما در اون تربيت شديد را تحسين کرد اميوارم موفق باشيد در ضمن من خيلی دوست دارم با کسی که چنين احساساتی داره کمی صحبت کنم حتی برای دقايقی کوتاه منو خيلی خوشحال ميکنه goood by