بابا خوشگلی تو ...

هیچ وقت اینقدر مواظب خودم نبودم . هیچ وقت مراقب راه رفتن و حرکات و رفتارم نبودم که حالا رعایت می کنم . پدرت هم خیلی چیزها را به خاطر تو رعایت می کند این را به خوبی می فهمم . حتی در حرف زدن نیز اخیراً مراعات مرا می کند  و همه اینها برای توست . پدرت درست شده مثل اولین روزهای زندگی مشترکمان . فکر می کنم حالا به جای من ، من و تو را دوست دارد . حالا باید مراقب دو نفر باشد و برای هر سه ما بیشتر تلاش کند .  این که می گویم هر سه برای این است که دکتر اطمینان داده که یکی هستی و نه دو تا . خدا را شکر همیشه نگران بودم چگونه یک مادر ناگهان باید عاشق دو فرزند باشد . پدر خوبی می شودبرای تو .  حالا وقتی بیایی بیشتر او را می شناسی.  فقط اگر پسر شوی نقشه هایی برایت دارد که دلم برایت می سوزد .

می خواهد مثل خودش همه فن حریف شوی . این البته برای تو خوب است ، اما برای من که مادرم نگران کننده .

حتی گاهی  نسبت به همسر تو از حالا ابراز علاقه می کند و من همیشه مادر شوهر بازی در می آورم که : یعنی چه ؟ هنوز نیامده این حرفها را می زنی . ؟ مطمئنم اگر پسر شوی یک مرد بار می آیی .

اما اگر دختر بشوی حتما تو را لوس بار می آورد ، چون شدیدا به دختر های کوچولو علاقه دارد . می خواهد هر روز خودش موهایت را شانه بزند و اگر موهای بلندی داشته باشی برایت ببافد . البته بگویم با توجه به اینکه آن اوایل موهای من بسیار بلند بود ، همیشه کیس بافت هایش شل و وا رفته بود . بنا بر این اصلا نگران نباش ، هیچ دردی برای تو ندارد . و مطمئن باش آنقدر دوستت دارد که نرم ترین شانه ها را برایت تهیه می کند .

هر روز که از سر کار بیاید چه دختر باشی یا پسر تو را در آغوش می گیرد . و روزهایی که شیفت ندارد و در خانه است ، قرار است خودش از تو نگهداری کند و خیال من از بابت پرستار و مهد کودک راحت باشد .  تو عزیزم فرزند خوشبخت یک خانواده عاشق می شوی .

من و بابا هر جور که باشی دوستت داریم .

/ 8 نظر / 10 بازدید
Mojgan

gijareto ba ien ehsasat ghashangetkhoshhalam ke khoshhali

يکوری

من ديگه تحمل ندارم پس کی به دنيا ميادراستی آپم

شيرين

امروز بهت گفتم اما تو خنديدی من باز ميگم هوس کردم دوباره به دنيا بيام بشم بچه ات

ححميدرضا سليماني

پانيذِمهربان، داشتم پيوست‌هاي كتابِ "با غزاله تا ناكجا" را مي‌خواندم كه به اين نامه رسيدم؛ نامه خانم "غزاله عليزاده" به دخترش سميه. ناخواسته ياد شما افتادم. اين نامه ارزش تايپ شدن را داشت: سميه‌ي عزيز كوچك بودي و دست‌هاي گرمت را مي‌سپري به دست‌هايم. رها و بي‌دغدغه. يك كمي دل‌گرفته، مي‌گذشتيم از خيابان‌هاي مشهد؛ كوچه‌ي سلسبيل و كنار دكانِ «خياط» كه من و سلمي مي‌گفتيم«هيز» است و تو نمي‌دانستي«هيز» از بين هزارها كلمه كه شنيده بودي يعني چه؟ اما با چشم‌هاي درشت، سياه و باهوشت خياط لقّ و پقِّ مفلوك را با آن شاخه‌ي پنهان پوسيده‌اش نگاه مي‌كردي و مي‌پذيرفتي كه آيت هيزي است روي اين كره. سلمي شاخه‌هاي پنهان و پوسيده‌ي زيادي را زيرچشمي پائيده؛ محض كنجكاوي. و شما هر دو شيردادن به بچه و فواره زدن را پائيده‌ايد.

ححميدرضا سليماني

از پله‌ها بالا مي‌روي، از راهروها عبور مي‌كني و هزارها آينه‌ي نامرئي تصوير عزيزت را پر از شعاع مي‌كند. تو را مي‌بينم، به روشني ميوه‌ها و سبزي‌هاي روي زمين كه وسط يك حوضچه‌ي نور نشسته‌اي و ناخن‌هايت را مي‌گيري و اين كار مثل دعا است. بس‌كه فكرهاي برازنده مي‌گذرد از سر كوچكت و تلاطم‌هاي محبت از قلب بزرگت. آن انگشت‌هاي محكم و ظريفت را نوازش مي‌كنم و مي‌گذارم روي كف دستم. مامي خودت، درخت صاعقه خورده‌ات. غزاله علي‌زاده مرداد 73

ححميدرضا سليماني

زير پاهاي كوچك و چابك تو علف‌ها يك‌بري شده‌اند: تو كه عطر باغچه‌هايي، و تنها، با گربه پلنگي‌ها بازي كرده‌اي، و نگاه كرده‌اي به آسمان عصر و گوش سپرده‌اي به زنگ اتفاقي در. عزيز دلم كودك من كه تمام سن‌ها را باهم داري و قدرت سياره و محبت بهشت را، صدايت شيرين است و طلايي؛ بال زنبور عسل است دور بوته‌هاي گل وسطِ چمن. دست‌هايت پنجره‌هايي است كه باز مي‌شود رو به باغ‌هاي آرامش، و ازبين انگشت‌هايت عطرها مي‌وزند. آن سرانگشت‌هاي عزيزي كه فرو مي‌شود در سوراخ‌هاي شماره‌گير تلفن، شماره مي‌گيري و صدايت را مثل يك موهبت خدايي به من هديه مي‌دهي. آن زير و بم چهچهه زن ِ «بلبل قدسي» پاك و زيبا، تلخ و زنده. مثل آن حسي كه در تابلوهاي لئوناردو داوينچي هست و از طرف خدا مي‌آيد براي معنا دادن به زندگي انسان. صداي تو و پري كوچولوي دونده با هفت هشت تا مدال، پرچم‌هاي سه‌رنگ، و تقديرنامه كه هيچ‌وقت نياورده‌اي بيرون، صدايي است پر از معنا؛ يك‌جور صداي خيلي معنوي كه زمزمه‌ي دعا را دارد در باران و در شب.

مجتبی احمدآبادی

از روزهای رفته ام دری رو به آسمان می سازم از روزهای نیامده ام کوچه ای روبه آفتاب و شعر هایم را مثل نقلهای کوچک رنگی در جیب کوله پشتی ات می ریزم بلند شو تا بند کفشهای کوچکت را ببندم راضيه بهرامی نقل های کوچک رنگی

maryam

hamishe madar