بند دلم ...دل بندم ...

تو هم مثل من دوست داری تکان نخوری؟ عزیزم …..من بی صبرانه منتظر کوچکترین حرکت از سوی تو هستم . نمی خواهی به مادر سلام کنی؟ نمی خواهی به من بفهمانی که همه حرفهای مرا می شنوی ؟

وقتی می بینی بی حرکت ایستاده ام و تکان نمی خورم فقط به خاطر توست. دوست دارم کوچکترین حرکت تو را حس کنم.

دیگر دارم نگران می شوم . نکند بامن قهر کرده ای . حق هم داری . این روزها زیاد می روم توی لک . علی رغم اینکه می دانم تو خیلی حساسی و من باید همیشه به اعصابم مسلط باشم ، اما این روزها تو را با دل غمگینم ناراحت کرده ام .

تقصیر من که نیست …..خودت بهتر می دانی . همه مادر ها  مثل من حساس می شوند و کوچکترین فکر ناراحت کننده ای در این دوران آدم راتحت تاثیر قرار می دهد.

حالا بیا آشتی کنیم . بگذار با تو درد دل کنم و همه آنچه که در دل دارم را به تو بگویم . بگذار از هم اینک محرم راز مادر باشی.

کوچولوی من . این روزها خیلی چیزها مرا ناراحت می کند . این روز ها بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کنم . با وجود این که می دانم حالا به معنای واقعی تنها نیستم و تو در بطنم مرا به یک مای واقعی تبدیل کرده ای ، اما باز هم دلتنگ می شوم .

شبها گاهی به زحمت جلوی اشکم را می گیرم که هی بیخودی می خواهد بیاید بیرون و از تو هم حتی خجالت نمی کشد.

همین حالا هم آمده حلقه زده اینجا دور مردمک چشمم و من هی پلک می زنم تا بتوانم صفحه مانیتور را بهتر ببینم . در این لحظات تنها فکر کردن به تو به من آرامش می دهد . این روز ها همه کارهایم را به زحمت انجام میدهم .

خیلی زود خسته می شوم و نمی خواهم هیچ کس به من بگوید : بالای چشم تو ابرو ….

شبها خیلی سخت می خوابم و وقتی به این فکر می کنم که از اینهم سخت تر می شود ، دلم می خواهد بخوابم و تا 10 اردیبهشت بیدار نشوم و شاید هم برای همیشه.

راستی هیچ وقت به این فکر مادر خندیده ای که اگر با تولد تو من بمیرم چه می شود .

اصلا هم خنده دار نیست ، چون من از این فکر گریه ام می گیرد .دلم برای خودم می سوزد . دوست ندارم بمیرم .

دوست دارم شاهد  بزرگ شدن تو باشم .

از فکر از دست دادن تو هم این روزها زجر می کشم . حالا جدی جدی پلک زدن هم افاقه نمی کند . اگر بلایی سر تو بیاید …. من هرگز خودم را نمی بخشم .

پس بیا فکر های بد بد نکنیم .  بیا به هم قول بدهیم باعث آزار یکدیگر نمی شویم . من به اعصابم مسلط می شوم و سعی می کنم هر بلایی که این روزها سرم می آید و ناراحتم می کند ( همه آن چیزهایی که خودت می دانی ) را با خنده و شلی را به غمزه رد کردن فراموش کنم و تو تنها ….گاهی ….آرام تکان بخور . طوری که من تو را حس کنم.

 دلبندم بد جوری منتظرم ….مادر حساس تو : من

/ 17 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حميدرضا سليماني

بگذار دنيا بيايد. آنقدر جنب‌وجوش داشته باشد. آنقدر شيطنت بكند كه مجبور بشوي بگوي: بچه بسه كمي آروم بگير. يا بخواهي كه براي مدتي جنب نخورد. اميدوارم كه با آمدنش شادي را به اردوي زندگي‌تان بياورد.

يک نقطه

. . . نگران نباش ، همه چيز به خوبی پيش خواهد رفت . . . بسپار به خداوند . . . ما هم منتظريم ، بی خبر مگذارمان . . . يا حق

مهرنوش

نگران نباش همچين تکون بخوره که نگو و نپرس وقتيم يک روز نه يک ساعت تکون نخوره کلی عصبی و نگران ميشی ولی حالا حالا ها نگرانيتو بذار واسه بعدا عزيزم کارها داری !!!

عليرضا(ماه نقره اي)

ّهر شبت يلدا باد يلدايت مبارک...آپم...به اميد خدا سال ديگه در کنار کوچولو جشن ميگيريد

سيما

سلام به نينی و مامان نينی ديشبتون مبارک پس چرا آپ نکردين به تفتهم نرسيدين هنوز که چی بنويسين ؟!شب نيستم ولی فردا ميام . آپ کنيدااا

سيما

بدينوسيله غلط املايی رو تصحيح ميکنم : اون تفاهمه نه تفتهم !!!

سنگ صبور

درووووووود.... بالاخره بند دلت يا دل بندت هااااا.... من کنکوری ام وقت ندارم . آپ کنم .......... ببخشيد....... شاعر گمنام ميگه ای شيخ پاکدامن معذور دار ما را

سنگ صبور

راستی از اين پيام هاتون ۱ چيزايی فهميدم مبارکه ................... بدرووووود

سيما

خانومی کوشيی؟ من منتظرمااااااا

شيرين

چقدر قشنگ بود چقدر حس مشترک نميدونی چقدر حرفاتو ميفهمم يه نزديکی در احساس که برام جالبه دلتنگيت برای تکون خوردنش ترس نديدن مسافر کوچولوت دلهره از دست دادن موجودی که داری از خودت ميگذری تا جون بگيره چشمای هميشه خيس و گلوی هميشه گرفته اينا همه فقط يه چيز ميگن دوست من : مادر که بشی ديگه هيچی نميتونی باشی جز مادر نگرانيها ترسهات بغضهات هميشه هستن فقط شکلشون عوض ميشه .مطمئن باش به حرفم ميرسی . برات دعا ميکنم