مدتهاست که ميخواهم بنويسم. اما مجالی نبود برای نوشتن.

مدتهاست که مجالی ندارم ...نه برای نوشتن که هر کاری.

نمی دانم چرا ديگر نمی توانم مانند گذشته بنويسم.

نمی دانم چرا ديگر مانند گذشته هيچ سوژه ای مرا به نوشتن وا نمی دارد.

کسی ديگر نمی تواند مرا به وجد بياورد.

من به يک تحول بزرگ نياز دارم. و به يک سوژه و يک ...

دوباره می نويسم.

می دانم....!

/ 6 نظر / 9 بازدید
lorca

تحول بزرگ .... من هم به دنبال يه تحول بزرگ ميگردم و ميدونم که باد در درون خودم جستجوش کنم ولی هنوز که به چيزی نرسيدم اگه تونستی پيداش کنی راهش رو به من هم ياد بده.مرسي

raheleh

سلام ممنون که برام پيام دادی . متاسفم که عاشقی ولی باز هم نميتونی بنويسی . ولی عزيزم برای نوشتن حتما نبايد دنبال يه سوژه مادی بگردی ...يا دنبال که ادم بگردی که تو رو به نوشتن بياره ...به نظر من فقط کافيه به طبيعت نگاه کنی من قوی ترين سوژه نوشتنم اسمونه و شب و روز و طبيعت و خدا........و اينی هم که نوشتم فقط يه حس بود همين. به طبيعت نگاه کن تا از روزه ننوشتن بيرون بيای. ....موفق باشی دوست تو .

تهمینه

سلام. می دونی من وقتی شروع به نوشتن می کنم اصلا دنبال موضوع نمی گردم .بلکه می زارم از درونم بجوشه .مطمئن باش اينطوری هم راحتتری و هم صميمی تر. خوش باشی

يلدا

بنويس از حست از درونت....اون موقع ست که می فهمی کلی حرف برای نوشتن داری فقط کافی اراده کنی.....شاد باشی تا هميشه.....

AMIR

عروسک کوکی بیش از اینها ، آه ، آری بیش از اینها میتوان خاموش ماند میتوان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بیرنگ ، بر قالی در خطی موهوم ، بر دیوار میتوان با پنجه های خشک پرده را یکسو کشید و دید در میان کوچه باران تند میبارد کودکی با بادبادکهای رنگینش ایستاده زیر یک طاقی گاری فرسوده ای میدان خالی را با شتابی پرهیاهو ترک میگوید میتوان بر جای باقی ماند در کنار پرده ، اما کور ، اما کر میتوان فریاد زد با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه