/ 2 نظر / 9 بازدید
سکـــــــــــــــــــوت ســــــــــــــــــــرد

اينک! چشمي بي‌دريغ ... که فانوس ِ اشک‌اش ، شوربختي‌ مردي ست، تنها و تاريک ... که لبخند مي‌زند ... آنک منم که سرگرداني‌هايم را همه ... تا بدين قلّه‌ء جُل‌جُتا پيموده‌ام ... آنک من‌ام ميخ ِ صليب از کف دستان به دندان برکنده ... آنک من‌ام ... پا بر صليب ِ باژگون نهاده ... لبریز از سکوت و درد ... با قامتي به بلندي‌ فرياد ...شاد زی ...

سميرا

وای چه عکس نـــــــــــــــــــــــــــازی گذاشتی اينجا . خيلی جدا زيباست. خوش به حال اونايی که اينجا زندگی ميکنن.