يک نامه ديگر برای تو ف ر ز ن د م ....

 هر روز صبح که از خانه بیرون می آیم با خدا حرف می زنم . از او می خواهم که تو را برای من نگه دارد . از او می خواهم به سلامت پا به این دنیا بگذاری . کوچکترین دردی در ناحیه شکمم مرا می ترساند و فکرم را به هزار و یک راه میبرد . می دانی ....آخر خیلی تو را می خواهم . رامونا راست می گفت که در طول این 11 هفته به این دلیل فقط یک بار تهوع کردم .....بر خلاف دیگران .... که من و جسمم تو را با تمام وجودمان می خواهیم . اکثر مادر ها وجودشان فرزندشان را میپذیرد ولی جسمشان جواب میکند آن بچه را.
اچند روز پیش  یکی از همکارانم مثلا با روش ابن سینا با نگه داشتن سوزن و نخ روی مچ دستم تشخیص دختر بودن تو را نوید داد. نمک هم پاشید روی سرم و من به موهایم دست کشیدم و ذوق کرد که دختر است دختر .....اصلاً چه فرقی میکند برای من ، تو جگر گوشه ام می شوی .اصلا قسمتی از قلبم می شوی ..... (( چه دختر باشی یا پسر )) .....
امروز فکر می کردم ، چه حس قشنگی است مادر بودن . هنوز به دنیا نیامدی این حس باعث میشود ، ترس اینکه نکند از دستت بدهم مرا یاد حرف مادرم خدابیامرز بیاندازد  که :( هروقت مادر شدید می فهمید من چه میگویم .) و یاد خاله ات که حتی سر زایمان فرزند دومش به من می گفت : (  آدم اگه پیر هم بشه به مادرش نیاز داره . کاش حالا مامان بود و سر زایمانم ......) و حالا من سر زایمان باید به جای تجربیات مادر از خواهر هایم یاد بگیرم . گاهی که به حمام بردن تو فکر می کنم می ترسم ......تو حتما وقتی بیایی خیلی ریز هستی . عزیز دلم ... و به جای مادر بزرگ حتما خاله بزرگت تو را می شورد .
راستی تا حالا از مادر بزرگت برایت نگفته ام . خودم خاطره چندانی از او ندارم ......17 ساله بودم که از دستش دادیم . وقتی بیایی و به قصه گوش دادن بیافتی قصه دخترکی به نام گیسو را که خودش برایم تعریف می کرد برای تو خواهم گفت . آنوقت از او برای تو خواهم گفت . تو را میبرم بندر انزلی – غازیان – مقبره بی بی حوریه و قبر مر مر سبز رنگش را به تو نشان خواهم داد .  مادر بزرگ از رنگ سیاه و این سنگهای مرمر جدید سیاه رنگ خوشش نمی آمد . اصلا می دهم با دستهای کوچکت باغچه کوچک بالای سنگ قبرش را گلهای تازه بکاری . مادر بزرگت عاشق گل بود .
بالای سنگ قبر پدر بزرگت باغچه نیست ...اما آقا سید ابوجعفر بندر کیاشهر ..... که پدرم عاشقش بود صفایی دارد برای خودش در روزهای پنج شنبه .....آنجا هم می رویم عزیزم و برایت از پدربزرگ باسواد و با وقارت خواهم گفت .....آری عزیزم .....مادرت .....پدرش را هم در 7 سالگی از دست داده ...... تو اما برای مادر غصه نخور ......وچود پدرت و تو برای من تسکین همه دردهاست ..... و تازه خدا را شکر  از طرف پدری .... پدر و مادر بزرگ داری .

نور دیدگانم .....ف ر ز ن د م .....

/ 18 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احسان

سلام.حال شما؟ چند بار اومدم و کامنت گذاشتم اما از شانس من نميدونم چرا قبول نمی کرد و نمايش نمی داد! اميد که هم حال بچه خوب باشه هم حال مادرش. اگه کوچولو اجازه داد به من هم سر بزنین خوشحال میشم. یا علی

شيرين

از الان ميتونم تصور کنم با اون چشمهای ژاپنيش وقتی نگام ميکنه با همون نگاه براق سياهش ميگه منم همون که يه دنيا احساس پشت و پناهم بود من نی نی هستم که منتظرم بودی ميوه دل دوستت

مهرنوش

سلام عزيز دلم خوب کردی سر زدی اون دخترم دختره منه نه ۳ ماهشه مرسی از لطفت

مامانشون اينا

وای عزيز دلم... تبريک ميگم... بدون الآن مامان و بابات هم مواظبت هستن... شايد برای همينه که حالت تهوع و اين چيزا هم از تو دور شده.... خيلی بااحساس مينويسی.

نوشا

چه خوب که من هم يه جوری با شما آشنا شدم...چه خوب که حالت تهوع نداری من که روزی ۵ بارو در دستشويی هستم و خيلی حال ناجوريه! خدا حتما اينقدر مهربون هست که اين کوچولوی معصوم رو برات نگه داره....ميگن دعای زن حامله ميگره من هم برات يه عالمه دعا ميکنم...برای تو که می تونی مامان فوق العاده ای بشوی....شاد باشی

نوشا

دوباره من هستم..يادم رفت بگم نوشا يعنی گوارا و به عبارتی نوش جان!!!!!!!!!!!!

رهام آرين

درود بر پانيذ عزيز. به به چه مامان بازی راه انداختی. چه مامان مهربونی خوش بحالش. بالاخره آپم تا داغه بدو بيا. موفق باشی. بای

سمیرا

ســـــــــــــــــــــلام..به به قالب جديد مبارک...خيلی تاز شده...عکسش هم خيلی خوشگله...تبريک ميگم بهت....در ضمن بابت تاخير معذرت ميخوام.بهترين لحظه ها رو برات آرزو ميکنم. شاد باشی.

هيچکس

قدم نو رسيده مبارک........

احمد

وبلاگ قشنگی داری اگه میشه مارا هم بلینک. باز هم سر میزنم