راد

رادینم خیلی حساس شده. میگه اصصصصصصصصصصصصلا آوین رو دوست ندارم. یه بار گفت چاقو بردارم و بکشمش . با مشاور حرف زدم میگه حس تنفر داره . و اینکه حسادت راحت بوجود میاد و دیر از بین میره .

یه بار بهم گفت : چرا همه میان خونه مون ؟

من : منظورت چیه؟

راد : مثلا خاله ها چرا میان خونه مون ....مثل خاله سهیلا؟

گفتم : نیاد ؟

راد : حرف من این نیست که بیاد یا نیاد ( جمله رو حال کردین ) من میگم چرا زیاد میاد؟

من : خودت چی فکر میکنی؟

روشو از من بر میگردونه تا چشم تو چشم جوابمو نده : من فکر میکنم میان  تا آوین رو ببینن !!!

و من مثل یه مادر با کلاس تلاش میکنم جرفهای خوب وقانع کننده بهش بزنم

×××××××××××××

برای اینکه راد دوباره عادت کنه سر جاش بخوابه مدتیه باباش زیر تخت راد میخوابه. تا اینکه یه شب باباش شیفتش بود ....من رختخواب رو الکی گذاشتم زیر تخت راد تا وقتی خوابش برد برگردم رو تخت خودم پیش آوین ..... راد ازم پرسید ؟

چرا تشک گذاشتی ؟ بابا که نیست ؟

من : خب من پیشت میخوابم .

راد : آوین چی ؟

من : رو تخت مامان و بابا

راد رفت نگاش کرد و دید آوین خیلی برای اون تخت کوچیکه . با بغض به من گفت : ولی من میدونم ! این معنیش اینه که شما وقتی من خوابم برد میری پیش آوین !!!!!

و من مجبور شدم راد رو ببرم پیش خدم و توی اتاقم

 

××××××××××××××××××

روی تخت پیش من خوابیده چند روز قبل . منتظرم که بخوابد تا بلندش کنم ببرم سر جایش .

همانطور که دوست دارد پشتش را میمالم.

ناگهان سرش را بلند میکند و با بغض میگوید : مامانی جون !!!

میبینم گریه کرده.... اول فکر کردم مثل همه شبهایی که پدرش سر کار هست دلتنگ او شده.

میگویم چی شده مامانی؟

راد  با گریه : چرا من مجبورم وقتی بزرگ شدم برم سربازی ؟ من نمیخوام برم سربازی !!!

من با شاخ سه پیچی که در آورده ام: خب نرو عزیزم .... نرو !!!

راد : نمیشه که . باید برم . ولی دوست ندارم برم. میخوام پیش شما بمونم.

من : گریه نکن دردت به جونم . بابا اومد میگم سربازیتو بخره . خب ؟ حالا بخواب.

راد : مگه سربازی خریدنیه؟ رفتنیه !!!

مشکل دو تا شد نصف شبی.

×××××××××

/ 4 نظر / 20 بازدید
مستوره

دل میخواد از ته دل بغلش کنم حسودیم میشه بهش یه بوس محکم بذارین کنار لپ چپش. اون فرشته رو هم ببوسین.

ماهی گلی

این مشکلات عادیه... به مرور زمان و با تدبیر شما حل میشه همه چی... ریحانه یکی از خواهرزاده های من به محمدمهدی پسر اون یکی خواهرم حسودی میکرد... تا همین چند ماه پیش اگه مامانش محمد رو بغل میکرد گریه میکرد و داد میزد هیشکی منو دوس نداره... خیس کردن خودشون و لج کردنم خیلی عادیه!!! اما الان بهتر شده. الان خودشم محمد و دوس داره! البته محمد الان یه سال و نیمش هستا!!! صبر داشته باش حل میشه... موفق باشی...

شیرین

الهی ...پسرم [بغل] امیدوارم زود و راحت یاد بگیره با این حس کنار بیاد.هیچ آدمی نیست که این حس سراغش نیاد ...با درایت مامانی مثل تو رادینم خیلی خوب با آبجی تپولکش کنار میاد و اون میشه همرازش و غمخوارش[گل]

گفتمت ....

سلام کارتون خیلی سخته واقعا . باهوش و بی نظیر بودن این گل پسر اینها رو هم داره دیگه شادزید