......

وقتی کوچک بودم برای سئوال بزرگترها که می پرسیدند بزرگ که شدم می خواهم چه کاره شوم  ....تنها یک جواب  داشتم . ( پلیس زن ) کلمه پلیس را بدون زن به کار نمی بردم .

آن موقع ها هم تنها از پلیس بودن ایستادن سر چهار راهها  برایم معنی داشت و یک سوت پلیسی و دستهایی که به خودرو ها فرمان می دادند .

حالا من بزرگ شده ام و با حس بزرگی از کودکانی که میبینم می پرسم که وقتی بزرگ شدند می خواهند چه کاره شوند؟

همیشه همه یا معلم می شوند و یا دکتر و نهایتا یک خلبان ......

این روزها فکرم خیلی مشغول شده .....مدام به این فکر می کنم .....چرا هیچ یک از این کودکان نمی خواهند وکیل شوند......قاضی شوند و یا دادستان ......

شما را به خدا ......تا حالا یک قاضی ....یک وکیل ......یک دادستان درست و حسابی دیده اید؟

اگر روزی کودکی داشته باشم در پاسخ سئوالم چه می گوید؟

اصلا شما وقتی بزرگ شدید می خواهید چه کاره شوید . ؟؟؟؟

/ 5 نظر / 9 بازدید
مجتبی احمدآبادی

موضوع جالبی هست هميشه اين موضوع در دوران بچگی بوده.اما از ديد ديگری(ساده).من در زمان بچگيم يادمه معلم هنری بود يکی يکی از بچه ها می پرسيد چيکاره می خوايد بشيد.يکی دکتر-خلبان-معلم-وقتی معلم ازشون می پرسيد چرا؟علاقه داری؟می گفتن آره اما من گفتن می خوام دانشمند بشم پرسيد:چرا؟جواب دادم بخاطر اينکه يک چيزی اختراع کنم(ربات).واضح بگم من وقتی بچه بودم يه زره چيزای خوب رو برای خودم می خواستم برای همين می خواستم دانشمند بشم.اما الان می خوام پرورش گل و گياه بدم اينم بگم که شروع هم کردم تقريبا از بچگی در اين فکر بودم البته چندسال بعد از اون سوال که فکرم عوض شده بود و می خواستم اين کاره بشم ما يک گروه تشکيل داديم تو آپارتمان.بگذريم اما حالا يک درخت مينياتوری درست کردم و می خوام بيشترش کنم و پولشم اصلا برام مهم نيست.غير از اين داداشم چندی پيش بهم گفت کتاب ورد بخون بيا دم دست من کار کن پولم می گيری اما هنوز تمومش نکردم.زياد حرف زدم داستان هزار و يک شب شدباقيش شب بعد

حر شفقت

سلام خسته نباشيد دادن نظر محدود به انسان هایی با آگاهی زیاد نمی شود حداقل راجع به شعر نمی توان اینگونه صحبت کرد. شعر مقوله ای است که هر کس چه عام و چه خاص باید راجع به آن نظر دهند و مطمئنا شعر خوب آن شعری است که بتواند نظرات مثب هر دو گروه را کسب کند از اين ها بگذريم نوشته ی شما را خواندم يک سوال ديگر هم داشتم برايم جای سوال بود که چرا اسم وبلاگتان را گذاشتيد پانيز شاد زی حر شفقت

شيرين

بچه که بودم دوست داشتم جراح قلب بشم اما بزرگتر که شدم فهميدم حتی دل آمپول زدن ندارم حالا مدتهاست آرزو دارم يه روزی برم سراغ بوم و نقاشی و توی دنيای رنگها گم بشم

مهيار

هميشه همان اندوه همان نام صاحب مرثيه ديگر