خاطرات مهد رادین

8 شهریور یکشنبه :

امروز عمو موسیقی شون نیومد . ولی با این وجود رادین باز هم یکساعت بدون من داخل بود . جایزه امروزش هم دو تا ماشین کوچولو بود . که احماء و احشاء شو فوری در آورد .

من ناراحت میشم و دعواش میکنم همیشه ولی باباش میگه چیزی نگو بچه کنجکاوه .

 

9 شهریور دوشنبه :

الان با باباش فرستادم . با مهدش هماهنگ کردم که امروز میدم باباش بیاره تا فکر نکنه همیشه من توی حیاط مهد منتظرشم . قراره باباش امروز بهش جایزه یه ماشین فلزی شکل وانته ولی اسمش پاور واگن هست بده .

خاله هم توی مهد قراره مثلا بهش سی دی کادو بده .

همین حالا دوتایی دست به دست هم رفتن از پله ها پایین و من موندم و یه دل پر از اضطراب . یا اون بلوز و شلوار نارنجی خوشگلش و کلاه لبه دار نارنجی ماه شده بود .

خدا کنه همه چیز به خیر بگذره و باز هم زیاد بمونه.

*       *     **     *

رادین و باباش برگشتن .

مربی ش گفت امروز بی قراری میکرد . چشمهاش پف کرده بود . پرسیدم رادین گریه کردی؟

گفت بله

پرسیدم : چرا؟

گفت : آخه در بسته شد .

نمی فهمم منظورش چی بود ؟

فردا میپرسم .

 

* * * *

10 شهریور سه شنبه :

با گریه رفت تو ولی من چون خرید داشتم مجبور شدم 1.5 ساعت برم خرید . با خاله شیرین و پانیذ رفتیم برای بچه هامون لباس خریدیم . زمستونی و .... واسه امسال و سال دیگه شون .

خیلی قشنگن . وقتی از مهد میاد بیرون و منو میبینه گل از گلش میشکفه .

جایزه امروز یه ماشین فلزی گرفت که توی یه مغازه وقتی توی بغلم خوابش برد از دستش افتاد و بدنه ش ازش جدا شد .

  • * * 

 

11 شهریور چهار شنبه . باز هم با گریه رفت . جایزه امروز یه پازل 12 تیکه گرفت با ابعاد نیم متر در 70 سانت . از محصولات گلدونه هست .

 

*

12 شهریور پنج شنبه .

باز هم از توی خونه گریه میکرد که نریم اون مهدی که عمو شهاب هست . بریم خانه بازی .

جالبه که با گریه میره اون تو و اونجا بازری میکنه و با شادی میاد بیرون .

یه حسی بهم میگه اونجا اصلا بهش خوش نمیگذره .

یعنی میشه  یه روز از اینکه نبرمش مهد گریه کنه؟؟

 

 

/ 8 نظر / 14 بازدید
نگین

ای بابا حسابی با خوندن این پست ترس تو دلم افتاد. تردید داشتم برای بردن آوا به مهدکودک. حالا تردیدم بیشتر شد. [ناراحت] رادین زیبا رو می بوسم. [ماچ]

نگین

تازه اولللللللللللللللللللللللللللللل. [نیشخند]

می می

سلام . خوب چقدر مهد رفتن کیف میده هر روز جایزه[خوشمزه]

می می

منم مهد میخوام[نیشخند]

مامان آرین

امیدوارم هر چه زودتر این مسئله با مهد حل بشه و خیالت راحت بشه[قلب]

مامان دل آرا

پانیذ جون روزهای اول همیشه همینه نگران نباش[ماچ]این وروجکها بزرگتر هم بشن برای رفتن به مهد بهانه میارن[بغل]دوست دارم[قلب]

مامان دل آرا

پانیذ جون روزهای اول همیشه همینه نگران نباش[ماچ]این وروجکها بزرگتر هم بشن برای رفتن به مهد بهانه میارن[بغل]دوست دارم[قلب]

مهتاب

وای نگو ..باز هم با ناراحتی میره ؟؟.چرا فکر می کنی اونجا بهش خوش نمی گذره ؟؟؟؟با اونهمه بازی و جایزه .... منم نگران شدم یعنی من هم باید تا دو. هفته دیگه اینهمه اظطراب داشته باشم ..دلم ریخت ..ولی آرزو می کنم زودتر عادت کنه ...ممنون به خاطر هدایای قشنگ و لحظاتی که با هم داشتیم [قلب][خجالت][ماچ]