امشب ...

کنارش میخوابم .... شیرش را خورده و مست خواب است ...

خیلی زود چشمانش خمار میشود ....

در تاریکی اتاق برق چشمان نیمه بازش را میبینم .

.... میگویم : رادین ن ن ؟

با همان حالت خواب آلوده میگوید : بله؟

_خیلی دوستت دارم مامانی !!!

....

لبخند میزند و بی اینکه چشمانش را بازکند دستش را دور گردنم حلقه میکند ....

و ملتمسانه میگوید : آزاده .... پشتم رو میخارونی؟

کل اندامش را میمالم .

میگوید : من امروز خیلی زندگی کردما .... ببین چه قدر خسته ام از این همه زندگی ؟؟؟؟

گفتم : آره مامانی .... خصوصا که صبح باز هم برای مهد کودک نرفتن بیخودی

اون همه گریه کردی .... خوشگل من ..... دیدی چه بهت خوش میگذره توی مهدت ؟؟؟

پس واسه اینکه خسته نشی ... فردا رو گریه نکن .... باشه ؟

چشمش را باز میکند .... چشمانش از همیشه بیشتر برق میزند .... محکم و

استوار ... با حالتی که دیگر به رخوت نمیماند میگوید :

من دیگه مهد کودک نمیرم .... اصلا فکرش رو هم نکن . گفته باشم !!!

و من

در سکوت و تاریکی قهقهه ای میزنم که خودش هم خنده اش میگیرد .

/ 9 نظر / 20 بازدید
مجتبی

سلام چقدر دنیای کودکانه زیباست!!![قلب]

مجتبی

در ضمن خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد ممنونم که این همه لطف دارین[گل] ایشالا همیشه پیروز باشید. سراسری قبول شدم. (دانشکده الکترونیک دانشگاه شیراز)

مجتبی

همیشه به روز و بهروز باشید

مجتبی

با یک شعر از خودم به روزم!!![هورا][دست][نیشخند]

مجتبی

به روزم!!![هورا][دست][نیشخند]

نوید

خوشم میاد مردا از اول مردن سلام دستاشو مردونه از طرف من فشار بده

مامان پرهام

الهی خاله فدای اون زبونش بشه. از طرف من ببوسش. ما هم آپیم

این حس قشنگ و عاشقانه شما نسبت به پسرت منو یاذ مادرتان انداخت که چنین بود زنی هنرمند و فداکار روحش شاذ..............مسعودبابایی