از دیروز با سرویس به مهد میروی . تنها . توی ماشین تک و تنها با خانم راننده .

دیروز با این وضعم تو را تا دم درب ماشین بردم و سوارت کردم . همان لحظه پدرت هم از سر کارش رسید و با هم تو را راهی کردیم . تو تند تند بوس میفرستادی از پشت شیشه آنهمه سیاه خودرو.

رفتی و من از هول کیفت را فراموش کردم بدهم .

خوب بود .

اما امروز بیدار شدم .... صبحانه مهدت را آماده کردم . با کلک شوی ملودی آرش تو را راضی به سریعتر آماده شدن کردم. خانم راننده 5 دقیقه زودتر رسید و من قلبم را کندم و جایی توی صورت ترسان تو یا دستهایت /دم درب جا دادم و راهی ات کردم . از بالای پنجره نگاهت کردم. برایم دست تکان دادی .... خانم سوارت کرد و قلب من جایی درون صورتت .... یا دستت....  جا ماند .

عشق من امروز بر خلاف دیروز غصه مرا فرا گرفت . های های گریستم . از اینکه چرا خودم نمیتوانم دوباره تو را به آن مهد لعنتی ببرم . لا اقل با آژانس .

با گریه لووتیروکسینم را خوردم . با گریه انسولینم را زدم . باگریه آمدم برایت بنویسم . با گریه میروم صبحانه بخورم تا بواسطه دریافت 21 واحد انسولین غش نکنم .

با گریه همه روزها و شبهای من میگذرد اینروزها .

در 24 ساعت حتی 4 ساعت هم نمیخوابم .....گاهی فکر میکنم ... در همین خوابهای پراکنده ای که دارم و بدتر از چرت زدن هست نیز گریه میکنم.

پسرم .... اگر روزی بزرگ شدی و صاحب همسر ..... وقتی باردار شد..... مراقب رفتارت باش. خصوصا اگر صاحب فرزند دوم شدی ..... از تو راضی نیستم اگر همسر خوبی داشته باشی و به خواسته ها و دلتنگی هایش لا اقل در این دوران رسیدگی نکنی .

هر اشکی که به خاطر بی مبالاتی تو و یا بواسطه درک نکردن تو بریزد .... شیرم را حرامت میکنم .

شوخی نمیکنم.

چشم و قلب و روحم برای توست .

همه امید منی .

همه همه همه همه آنچه که در دنیا دارم و ندارم تویی...

خواهشا وقت رفتن به مهد اینقدر معصومانه نگاهم نکن . قلبم را ببر ولی خوشحال باش.

/ 7 نظر / 7 بازدید
شیرین

خیلی قشنگ بود...حستو درک میکنم.اما از همه زیباتر پندهایی هست که به مرد آینده میدی...کاش زنهای ما مخصوصا قدیمی تر کمی قلب بزرگتری داشتن...به پسرانشون یاد میدادن چطور با همسر شون برخورد کنن.چون فقط یه زن میدونه زن دیگه چه نیازهایی داره و چی میخواد از زندگیش...امیدوارم به مامانی الان...با همه رنجهایی که کشیدن پسرانی بهتر از پدرانشون تربیت کنن.آمین

نوید

سلام تو دنیای سرعت مدار امروز و تو کشور خیابونای بی خط کشی ، خطوط موازی هر روز از هم دورتر میشن. توقعاتمون با وقت و حوصلمون نسبت عکس پیدا کردن و خیلی شانس بیاریم نسبت پواسون سرعت این الاکلنگ رو زیادتر نکنه و نیوتن با یه میوه ی جدید حساب کتابامون رو به هم نریزه که اون وقت دیگه باید برخلاف جریان آب هم پارو بزنیم. و من به دنیا خواهم آمد... پانیذ! سبحانی ما اعظم شأنی! برقرار باشی

مامان ارشک

اینقدر به خودت سخت نگیر. امیدوارم روز به روز شادتر ببینمت.

سهیلا

عزیزم باهر کلمه نوشه ات بغض امانم نداد و اشک ریختم میدونم به زودی با آمدن دخملکم عشق و شادی به رویت لبخند میزند این روزها هم تمام میشود آبجی کوچیکه.....

امیر

هر کس به خداوند توکل کند پس خداوند او را کفایت خواهد کرد.اشک ادمو در میاری خانم با این نوشتت.اولین باره که وبلاگتون را دیدم.داشتم در مورد قرص کلرو دیازپوکساید سرچ میکردم رسیدم به یه پست پنج شش سال پیش که همه روزهات رو اشک پر کرده بود و این پست اخری که بازم اشک توش محور اصلی کلامه.عزیزم از این حس بیا بیرون میدونم سخته ولی سعیتو بکن .درسته که خداوند این اشک را به خانم ها داده ولی داری اصراف میکنی گلم.اصراف هم که میدونی از نظر خدا ممنوعه.شاد باش هر چند تصنعی.ذهن به راحتی فریب میخوره و کم کم باور میکنه.از کامنت ها به نظر میرسه بچه جدید تو راه دارین.اسم براش انتخاب کردی؟

مری

[گل]