آب و هوا

وقتي آدمها كنار هم مي نشينند و ديگر حرفي براي گفتن ندارند، شروع مي كنند از آب و هوا صحبت كردن. حتي گاهي پشت تلفن هم به اجبار در اين باره حرف ميزنند.
حالا من هم حرفي براي نوشتن ندارم.و نمي توانم از آب و هواي جايي كه شما هستيد هم سئوال كنم.پس از آب و هواي خودم حرف مي زنم.

در حال حاضر قلب من دچار همان تحولي شده كه بايد مي شد. قلب من حالا آفتابي آفتابي است.با آسماني آبي و هوايي مطبوع و دلپذير. هواي قلب من كمتر ابري و باراني مي شود.
خصوصاً حالا كه تا حدي به ثبات رسيده ام.
من از اين هوا لذت مي برم وقتي كه خسته از كار به درونم نگاه مي كنم، همه روزهاي آفتابي زندگيم را به خاطر مي آورم.روزهاي خوش اول سال و اول مهر........با چه اشتياقي نو مي شديم.روزهاي خوب در كنار مادر نشستن و سريال اوشين را از شبكه 2 تماشا كردن.
با اسم و داستاني نوين(سالهاي دور از خانه)
روزهاي خرم كودكي كه برادرم در يك تابستان آفتابي براي من و خواهرم كتابخانه خانگي راه انداخت و من و خواهرم شديم كتابدار  و حدود 12 عضو از هم سن و سالهاي محل داشتيم.
چه قدر آفتابي بودم آن زمان.
از روزهايي كه قلب من مدام آفتابي بودند – والبته بدون خشكسالي- خيلي مي گذرد.و من حالا گاهي ابري و باراني مي شوم.وقتي اين گونه دلگير مي شوم با ياد آوري گرماي گذشته ، خودم را گرم مي كنم. و خيلي زود سختي ها را فراموش مي كنم.
مثلاً همين روزهاي ماه رمضان كه شامي محلي خودمان را درست كرده بودم و برادر و خواهرم كه ميهمانم بودند.......مدام تعريفش را مي گفتند، به ياد آورديم كه مادر با آن همه مشغله مي نشست و تمام مواد شامي را با دست مي كوبيدو من اما از چرخ گوشت استفاده مي كنم.
آخرين باري كه در شهر خودمان مادر برايمان شامي درست كرد هوا گرم بود. يك ماه رمضان در تابستان.........هوا مثل دل من گرم بود.روي ايوان بزرگ خانه فرش پهن مي كرديم.جاي مادر كنار سماور بالاي سفره بود.


حالا به اندازه كافي از آب و هوا گفتم. و فهميدم ،چه قدر خوب است آدمها گاهي حرف كم بياورند و از آب و هوا بگويند. آنوقت چه چيزهايي كه به خاطر مي آورند و اصلاً همين پرسش بي جهت باعث چه صحبت طولاني و بحث بر انگيز مي شود. و شايد هم مثل من مروري بر خاطرات شود.

خوب حالا تو بگو بدانم..........آب و هوا چه طور است آن طرفها؟؟؟!!
• 

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رهام آرين

درود. ممنون که سر زدی. هوای من آفتابی نيست چون حالم بده و سر کارم نرفتم آپم دوست داشتی بيا

majid

salam .kheyli khoobo &ghashng minevisi .man be roozam .khoshal misham sar bezanin

رهام آرين

درود. ممنون سر زدی. خوشحالم که تونستم بخندونمت . خنديدن آدمها آرزوی منه مخصوصاْ در ايران که اغلب جواناها افسرده و غمگين هستند. توجه کردی رنگ اغلب وبلاگها سياه. دل آدم ميگيره. موفق باشی

گل بهار

خيلی بد پانيز جون...خيلی بد...ولی الان که آب و هوای تورو خوندم خيلی خوشحال شدم...

بلفی

آب و هوای قلب من اکثرن بارانيه . ولی نه غمگين. و من لذت ميبرم. منم دلم برای چايی هايی که مادر برام مي آورد تنگ شده و اون آشهای خوشمزه و ... و .. و... اما الان هم خوب است. الان چيزهای ديگری دارم. زندگی ديگر. شاديهای ديگر. خوشبختيهای ديگر.

elham=eli

bodo darbareye neveshteye khodet to blogam nazar bede hehehehehe in khandehaye nokhodi bod lol

رسول

با سلام عيدتان مبارک،« آب زندگی » به روز شد.در انتظار حضور سبزتان لحظه شماری ميکنيم . شاد زی

ziba

سلام وبلاگ قشنگی داری ... عيدت مبارک .

احسان

سلام /ميدونستی الهام دوست متفاوتی هست برای شما . من نظرمو تو نوشته پايين گذاشتم . آبو هوا باشه بعد .راستی آسمون همه جا يک رنگه

امين

آب و هوا... از آب و هوا اگه بپرسی، بد نيست، دعاگوی شماست. اما نمی‌دونم چرا همه‌اش می‌باره. حتا وقتی که تو آسمون ده تا خورشيده، باز هم می‌باره. هی می‌باره. هی می‌باره! راستی، اون تعصبی که گفتی و من ترجيح می‌دم اسمش رو غيرت بذارم (چون تعصب از عصبيت مياد و غيرت افراطی و کورکورانه است! (اينم يه‌جور اظهار فضل و منم‌منم بود (چه پرانتز تو پرانتزی شد))) در خيلی‌های ديگه هم هست. منتها، ما گيلک‌ها، همه مثل جزيره‌های جدا افتاده‌ايم و از هم می‌ترسيم. لازم بود که آدم‌هايی مثل من به بقيه ياداوری کنند که، اون‌چه که از باهم بودن هراسناک‌تره، جدا از هم و جزيره‌ای موندنه. اگه حال و حوصله يک شعر با گويش لاهيجانی رو داری، بد نيست سری بزنی اين‌ورا!