شاعرش را نمیشناسم

من و شب

شب خسته بود و من

از شب گرفته تر

از شب ملول تر

آرام سوی میکده میرفتم

تا درد جاودانه و جانسوز خویش را

با جام در میان نهم و گریه سر کنم

/ 6 نظر / 19 بازدید
مجتبی

اول!!!!!!!!!!!!!!!!![نیشخند][چشمک]

مجتبی

سلام عالـــــــــــــــــــــــــیه!!!! خیلی شعر قشنگیه... عاشق این شعرم!!!

شیرین

سلام دوست من.برات آرزوی روزها و لحظه هایی پر از آرامش و عشق و خوشبختی میکنم.روزها و شبهایت لبریز از شادی و مهر[گل]

مامان پرهام

سلام پانیذ جان. رادین گلت چقد بزرگ شده ماشالله. امیدوارم همیشه شاد و سلامت و خوشبخت باشین. هیچوقت خسته نشی هههههههههه در ارتباط با اون شعره گفتما[ماچ]

مجتبی احمدآبادی

سلام شما خیلیییییییییییییی لطف دارین. ممنون [خجالت][خجالت][خجالت]

نوید

غم ما هم غم نیست غم ما را از دل استکان عرقی شیشه ی آبجویی می شوید غم ما هم غم نیست گرچه پیوسته به هم می گوییم که غم ما کم نیست